همیشه سر قوری دعوا و مرافعه به راه بود.
صبح ها یکی زودتر بلند می شد و چای دم می کرد. و آن یکی اغلب پدر خانواده بود. که شب ها دیر می خوابید و صبح ها زود برمی خاست. هر چه جوانی از او دورتر می شد، خوابیدن برایش سخت تر می شد. شب ها چشم که هم می ذاشت تمام غصه های روزش می آمد پیش چشمانش.
گاهی هم یکی دیگر چای را دم می کرد. اما این یکی هیچ وقت ته تغاری خانواده نبود. حتی وقتی صبح ها همه خواب بودند و او کله سحر بلند می شد که برود مدرسه، باز هم چای دم نمی کرد. چای برایش از واجبات زندگی نبود. می توانست بدون آن هم سر کند.
اگر آن که زودتر بر می خاست و زیر کتری را روشن می کرد و آب را جوش می آورد (و گفتیم که این "آن" هرگز ته تغاری خانواده نبود)، به اندازه دو نفر چای دم می کرد، همیشه نفر سومی پیدا می شد که بگوید "آی ما هم چای می خواستیم!". و اگر به اندازه سه نفر چای دم می کرد، نفر چهارمی پیدا می شد که همین را بگوید.
و پیش می آمد که به اندازه چهار نفر چای دم کنند و نفر چهارم آن صبح میلی به چای نداشته باشد و به جایش شیر بنوشد.آن وقت اضافه می ماند توی قوری و آن قدر زیرش روشن می ماند که عاقبت رنگش به قدری تیره می شد که کسی رغبت نمی کرد از آن برای خودش در فنجان بریزد و با نان و پنیر صرف کند.
هنوز خاطره آن سال ها در ذهن ها پا برجاست. آن سال هایی که درست بعد از صرف ناهار، پدر خانواده فرمان می داد چای را دم کنند. و مادر با این که وسط غذا خوردنش بود از جایش بلند می شد و زیر کتری را روشن می کرد. و گاهی هم پدر فرمان نمی داد و خودش به خواسته خودش جامه ی عمل می پوشاند.
و همه فامیل و دوستان که این عادت پدر را نادرست می پنداشتند، او را نصیحت می کردند که "چای بعد از غذا، آهن ِ غذا را از بین می برد و غذا را بی خاصیت می کند." ولی این حرف ها کارساز نمی شد و پدر باز هم عادت چای ِ بعد از ناهارش را ترک نمی کرد.
اما یک روز که چشمهایشان را باز کردند، دیدند که این عادت از سر پدر به در رفته، و هرگز نفهمیدند چطور.
و حتی از وقتی که پدر دیگر بعد از ناهار چای نمی خورد، باز هم بچه هایش هر روز ظهر بهش می گفتند "یادته اون وقتا بعد از ناهار فوری چای می خوردی؟"
و چای مهمترین دغدغه این خانواده بود.
و مادر چای عطری دوست داشت. و پدر همیشه به طعنه به او می گفت "یه کم ادوکلن هم توش بریز."
و در این خانواده که چای از مقدسات بود، دختری وجود داشت که چای را صرفا به خاطر مخلفات همراهش نوش جان می کرد!
من را
مجازات کرده اند
حسنی بیا دوباره
دوست های واقعی بشویم
و زنگ تفریح که می خورد
دست هم را بگیریم
و بعدتر
با هزار ناراحتی
برگردیم توی کلاس
بیا دوباره
اول سال که می شود
به هم بگوییم
"میای با هم دوست بشیم؟"
حسنی
پاره ی تنهای من
سر زنگ املا
خنده هایت
صدای معلم را قورت می داد
و من دیکته هایم همیشه کم می شد.
من
باید صد بار
از روی
"من قول می دهم دیگر تنبلی نکنم"
بنویسم
اما
هنوز هم
دلم می خواهد
از صبح تا شب،
از شب تا صبح،
تنبلی کنم.
چرا همیشه
قشنگترین کارهای دنیا
جرم محسوبند
حسنی من را مجازات کرده اند.
بیا با هم از مدرسه فرار کنیم.
پ.ن. حسنی: همان که جمعه ها به مکتب می رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ء نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
"دوست" از سهراب سپهری
و نشد که یک بار صندلی ات را بگذاری کنار پیانو، و صدای نواختن من را بشنوی.
باید روزی دست کم 2 تا سیب زرد بخورم. از سیب سرخ بهتر است هرچند ظاهرش خیلی بیچاره می ماند. یک سیب زرد چقدر تنهاست. برای هفت سین قرمزهایش را سوا می کنند. سرخ می گویند رنگ عشق و عاشقی ست. اما هرچیزی که شورش را دربیاورند بی مزه می شود.
می توانستم برایت باخ بزنم. که به موزارت هم ترجیحش می دهم. بتهوون چقدر باید غمگین شده باشد برای از دست دادن بزرگترین نعمت زندگی اش: شنیدن. فکرش را می کنم. اگر از من گوشم را بگیرند نقاش خواهم شد. و بعد به خدا می گویم منظورم این نیست که حالا بیا و گوش ما را بگیر که ما نقاش معروفی بشویم!
من عاشق نوایی هستم که از اعماق قرون می آید. مثل واگنر. مثل چنگ. انگار آدم های قرن هجدهم در کنارم در حال رقص هستند.
امروز با خواهرم از پنجره به گلهای حیاط روبرویی نگاه می کردیم. بنفش و زرد و سفید.
خواهرم دلش می خواست وسط آن گل ها باشد.
می خواست خودش را راست از پنجره پرت کند پایین تا به آن گل ها برسد.
بهش گفتم "نه!"
گفت "خب می خوام برم پیش اونا دیگه! مگه اینجوری به اونا نمی رسم؟"
چه مسیر صاف و ساده ای هست تا مرگ. چقدر از دور جذابیت دارد.
و مگر می شود با سخن راست ممانعت کرد.
بلی ولی مرده.
و مگر زندگی چیزی جز کنار گل ها بودن است؟
و چیزی جز در آغوش کشیدن رویاها...
خانه زندان است
مدرسه زندان است
ای روح ناآرام
به کجا می خواهی سرک بکشی؟
از این کشور به آن کشور،
آدم ها را رها می کنی،
می خواهی آزاد باشی،
ای روح لجام گسیخته
از کدامین دیار آمده ای
که هیچ آزادی و آسایشی تو را ارضا نمی کند؟
- - - - - - - - -
تصور شما از فرستاده شدن یه بسته یا پاکت نامه توسط پست چیه؟
من همیشه فکر می کنم مرسولات پستی مون رو که به باجه پست تحویل می دیم ، توسط نور و فضا و امواج به اون سر دنیا می رسن. هیچ وقت موقعی که می گم "فلان چیز رو پست کردم" به این فکر نمی کنم که اون نامه یا بسته باید توسط یک سری انسان به اون ور آب ها منتقل بشه. برای همین هم تعجب می کنم از این که مثلا یک نامه ای باید دو ماه طول بکشه تا به دست گیرنده برسه. چون به این فکر نمی کنم که باید منتظر هواپیما یا قطار یا اتوبوسی (که البته بعید می دونم با اتوبوس نامه ها رو این ور اون ور ببرن، ولی یک لحظه فکرش رو بکنید، اتوبوس نامه رسان!) بمونند که به مقصد حرکت کنه.
تصور می کنم نامه ها رو با یک شوت یا پرتاب به کشورهای دیگه پرتاب می کنن. نمی دونم چیزی که باعث شده این تصور بهم دست بده وجود اینترنت و ایمیل هست یا نه. چون آدم با ایمیل واقعا یک همچین کاری می کنه! یعنی تو اگه الان یه ایمیل واسه کسی بفرستی، پنج دقیقه بعد میای چک کنی ببینی جوابت اومده یا نه و توقع داری طرف نامه ت رو گرفته باشه به همین زودی. این ایمیل فرستادن تاثیر می گذاره رو اون احساس من.
واضح تر بگویم. من فکر می کنم وقتی نامه ام را به دست خانومی که در باجه پست نشسته می دهم، لحظاتی بعد نامه غیب می شود و به دست تو می رسد!
در راه بازگشت از کلاس عربی کنکور
(دقت کنید، با مقنعه)
نم نم بارون - صبح تو خونه بنیامین گوش کردم. خلاصه آخر ِ رمانتیسیسم
پسری با بلوز سبز فسفری و موهای سیخ سیخی و دیگه بقیه شو نمی تونم توصیف کنم
-شبتون به خیر.
-خانوم می شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
شتاب گام ها بیشتر می شود.
-خانوم به خدا من مزاحم نیستما فقط می خواستم چندتا کلمه باهاتون حرف بزنم. قصد مزاحمت ندارم.
-(این من است) اصلا!
پشت خط کشی ایستاده ام. می خواهم بپرم آن ور خیابان اما ماشین ها امان نمی دهند.
-نرو جلو خطرناکه. تصادف می کنی اون وقت من ناراحت می شما. اینا عوضی ان. رانندگی بلد نیستن که.
به توصیه اش سعی می کنم گوش کنم اما از آنجا که تقریبا جایی برای تکان خوردن نیست و او بغل دستم چسبیده زیاد جا به جا نمی شوم.
بعد از چند ثانیه همگی با هم از خط کشی رد می شویم.
-حالا چرا انقدر تند می ری.
-(این صدای راوی ست) ببین برو به یکی گیر بده که بهت پا بده.
-آخه من ازت خوشم اومده.
-(و این باز هم صدای راوی ست) بیخود کردی.
-چی؟؟
-(دیگه نگم دیگه خودتون بفهمید) گفتم بیخود کردی!
- حالا چرا فحش می دی؟
...
-ج ن د ه !
فکر کنم اون کسی که باید همچین فحشی می داد من بودما!
فکر می کنم امشب اشتباهی پیش آمده. همه چیز خراب است. خبررفتن پشت خبر رفتن. یافتنی و سپس از دست دادنی فی الفور اولی اش بود. بعدی مرگی بود که چندی در کمین بود. سیّم ترک وطن بود. اگر بخواهم بگویم باز هم هست چهارم هم دارد، پنجم نیز و بگیر برو تا آخر.
دیگر خبرها مرا شگفت زده نمی کنند. اگر هم به کسی بگویم "اوه جدی؟" آن قدر عمیق نیست که بشود گفت خنجرش فرو رفته. اما در عوض کلی غمگینم می کنند. و دیگر انگار آن غمگسارهای قدیمی هم نیستند.
می خواهم بِکَنَم و بروم. می پرسید کجا؟ همین جا، جایی ندارم بروم. همه جا که اینجا نمی شود. اینجا من بچگی ام را دارم و اگر از آن جدا شوم انگار نصف جهان را از من گرفته اند.
اما اغراق می کنم. روزی خواهم رفت و شما را تنها خواهم گذاشت با یک دنیا حسرت و آه و افسوس و فغان.
باز هم خیالات به سرم زده. دیگر نه هیچ حسرتی و آهی و افسوسی و فغانی.
کنجم رو تا ابد هیچ کس پر نخواهد کرد؟
می خواستم بگم آره که یه ماشین دیگه با سرعت از کنارمون رد شد و گرد و خاک کرد. پسر سریع پنجره رو داد بالا تا گرد و خاک نره تو. اشاره کرد که سریع از در عقب بپرم تو ماشین. ولی هرچی گشتم دری نبود. عاقبت انقدر گشتم که گرد و خاک تموم شد. پنجره رو کشید پایین و صدا زد: «اوهوی!» زودی دویدم بغل پنجره ش: «چیزی نمی خوام. داشتم رد می شدم شما رو دیدم گفتم بیدارتون کنم ازتون بپرسم اون سگی که همیشه کنارتون بود چی شد؟»
پنداری تا همین الآن که من بیدارش کردم داشت خواب سگش رو می دید. «مجبور شدم.» «چرا؟» «اون اوایل خونه مون همین جاها بود. اون طارمی ها رو می بینی اون جا؟ (به جایی اشاره کرد که 100 متری عقب تر از جایی بود که من توش پرتاب شده بودم.) اون جا خونه ما بود. بابام پیر شد. زمین گیر شد. مجبور شدیم بریم شهر. سگ رو که نمیشه تو یه آپارتمان فسقلی جا داد.»
با اندوه نگاهش کردم. «راستش هیچ وقت خونه تون رو ندیده بودم.» آهی از سر خستگی کشید و گفت که اومده به سگه که همچنان تو باغ خونه شون ولوست غذا بده ولی سگه رو پیدا نکرده و همون جا نشسته تا سگه بوش رو تشخیص بده و بیاد. «آه، جدا؟ من هم می تونم کنارتون بشینم تا اون پیداش بشه؟» با جدیت نگاهی بهم کرد و وقتی دید سرم به تنم می ارزه گفت «بیا بشین پهلوم.»
از در بغلی ش رفتم تو. گفت از تنهایی خسته شده. دو شبه که اون جاست و سگش هنوز نیومده. پیشنهاد دادم یه دوری بزنیم. موافق بود.
جیپ رو روشن کرد. با صدای مهیبی شروع به حرکت کرد.
روی قیافه ش تمرکز کردم. شبیه اون پسره ای بود که روی نقش لحافم دنبال گوسفندها می رفت. فکر کردم اگر خودش باشه چی؟ بگذار ازش بپرسم با اون دختر روی نقش لحاف هم عروسی کرد یا نه؟
«شما بچه های کوچولو همیشه فکر می کنید تا یه دختر و پسری با هم پلکیدن باید با همدیگه عروسی کنن!»
صدای واق واق سگی اومد. ماشین رو نگه داشت. پرید بیرون. بعد از چند دقیقه با سگی تو بغلش برگشت. یک سگ سفید با چشمهای درشت که جثه خیلی بزرگی هم داشت. اومد نشست توی ماشین. «حالا یه جشن سه تایی می گیریم! می ریم یه غذایی بخوریم و بعد من تو رو می ذارم خونه تون و با سگم بر می گردم همین جا تا یه چند روزی پیشش باشم. حالا که پیداش کردم به این آسونی ها ولش نمی کنم!»
آخ جون من چقدر گرسنه م بود. گفتم «ولی خونه ما خیلی دوره. منو بذار دم اون دیوار که کنارش پارک کرده بودی تا بپرم توی اتاقم.»
ولی دیگه چیزی نمی شنید. دوباره صامت و ثابت شده بود. این دفعه سگش هم بغلش بود. من هم راهم رو کشیدم تا به اون چینه رسیدم. دستم رو به درخت های کنارش گرفتم و پریدم تو اتاقم.
به پوستر نقاشی نگاه کردم. نه از جیپ خبری بود، نه از پسر و نه از سگ. آخه اون ها کمی جلوتر توقف کرده بودن. حالا هر کی میاد توی اتاقم و نقاشی رو می بینه می گه «چه جای خوبی! توش خبری از آدم ها نیست!»
آخه اون ها نمی دونن. اون ها هیچی رو نمی دونن.
سه تا دختر 19 ساله
خیابانی حوالی ولنجک، تهران
دو تا عمله سوار بر یک تراکتور
مشکل دخترها: خستگی و حوصله پیاده روی نداشتن
راه حل مشکل مذکور: اتو زدن
مانع اصلی راه حل مشکل مذکور: خلوت بودن خیابون و نبودن دوزار آدم حسابی
و مشکل حل می شود.
(صدای چرخ های یک ماشین سنگین، احتمالا ماشین خاک برداری می آید، ما شهری ها به همه نوعش می گوییم تراکتور!)
(ذهن خود را درگیر این سوال بکنید که آیا تراکتورها بوق دارند؟!)
دو تا موجود مذکر (از ذکر سنشان عاجزم) سوار بر تراکتور نزدیک می شوند و با لبخندی کریه به دخترها نگاه می کنند
(درگیری ذهن دوم: به کجای دخترها؟؟)
مشکل دوم دخترها: قادر به جلوگیری از خنده خود نبودن
عمله ها سوار بر تراکتور، وقتی پاسخی نمی گیرند دور می شوند.
(درگیری ذهن سوم: یک تراکتور گنجایش پنج آدم را دارد یا خیر؟)
شلیک خنده دخترها که خیال می کنند از دست آن دو مزاحم راحت شده اند.
...
خنده همان و ...
بازگشت عمله ها با تراکتور همان!
و این ماجرا خیالی نیست هرچند برای من اتفاق نیفتاده و برای خواهرم اتفاق افتاده!
(نکته اساسی: بهترین داستان آن است که به شما درگیری های ذهنی را خیلی واضح و روشن بگوید تا شما بیخود زحمت نکشید به این فکر کنید که "خب الان به چی فکر کنم؟"!)
You will never reach me
i'm so much better a runner, so much faster
in a glimpse of an eye I run from Delhi to Chicago
I stop only to drink water
and I wear my parapluie to swim across the oceans
I
like Pinnochio
get fooled
and Rambradnt can't paint my portrait
.cause I'm always running
I've bought my gravestone
in Nevada
.and I'm running to get there in time
دیدین بعضی ها وقتی شروع به حرف زدن کنند یک بند حرف می زنند به عبارتی ور می زنن؟ من یک همچین همکلاسی ئی تو مدرسه مون دارم. من با آدم های ابله خیلی مشکل دارم. با آدم هایی مثل این که خودشان هم برای حرفشان آن قدر ارزش و اهمیت قائل نیستند که حداقل در یک شرایطی و با یک حالتی بیانش کنند که بقیه بهش توجه کنند. این دختر از آن هایی ست که فکر می کند هرچه خودش می گوید درست است. می دانم که در یک خانواده مذهبی زندگی می کند. سنّی هم هستند. و فکر می کنم همین که بیشتر اطرافیانش در مدرسه و جامعه سنّی نیستند، باعث شده همه جا حالت تدافعی به خودش بگیرد. فورا تا بگویی چی می گوید نه اسلام اینطوری نگفته. من واقعا نمی تونم حرفاش رو اینجا منتقل کنم چون هیچ وقت درست گوش ندادم چی می گه. همیشه وقتی حرف می زنه فقط به این فکر می کنم که این کی ور زدن هاشو تموم می کنه و گاهی لبخندی میاد روی لبم از شدت و زیادت حماقت و سفاهت این دختر! باور کنید من فقط 10 ثانیه اگر یک چیزی را برایش توضیح بدهم اون 10 دقیقه بدون توقف و با صدایی آهسته و یکنواخت همین طور حرف می زند و کاری هم ندارد تو گوش می کنی یا نه. طوری شده که دیگر اصلا برایم مهم نیست اگر وسط حرفهایش با یکی دیگه شروع به حرف زدن کنم! آخه آدمی که خودش واسه حرفاش ارزش قائل نیست من و شما چطور باشیم؟ بدبختی جلوی من هم می شیند. وای نمی دانید توی مدرسه ها چقدر بچه های احمق وجود دارند. من یک کاری می کنم: از آن جلوی کلاس شروع می کنم تعداد آدم های خنگ را می شمارم. و گاهی برعکس تعداد آدم هایی که فکر می کنم از هوش به نسبت خوبی برخوردارند. شاید فکر کنید چه مغرور! ولی واقعا تفریح خوبی ست. هرجا که هستید. شروع کنید بشمرید "این آدمه انقدر نفهم و خنگه که هیچ وقت شرایط محیط اطرافش رو درک نمی کنه. این یکی فقط به فکر لباس ها و آرایششه. این یکی فقط به جنس مخالف فکر می کنه و خنده های عشوه ای می کنه. این یکی قابل تحمل است یک چیزهایی حالیش است." می دونید، من کاری با این که درس شون خوبه یا نه ندارم. هرچند بی تاثیر نیست. منظورم هم از هوش بیشتر یک شعور هست، یک قدرت درک اجتماعی. درسته که هر کس برای خودش معیارهای خاصی از آدم باشعور و باهوش و فراست داره اما باور بفرمایید بعضی از آدم ها هستند که شما دلتون می خواد در سطل آشغال رو باز کنید و تالاپی بندازیدشون اون تو! بهشون می گن سفاهت مجسم!
یک نمونه دیگرش را هم سراغ دارم. دوستم که از پارسال باهاش دوست هستم و البته این اواخر بیشتر دشمن! این دختر فکرش به هیچ چیز قد نمی دهد. یعنی یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید! فقط به فکر قرار گذاشتن با پسرهای جدید، قرض گرفتن لباس های جدید و خوشگل بر و بچ، و شیوه های مختلف آرایش مو و صورت است! نمره هایش هم همیشه با تقلب در حد قبولی آمده است. جالب اینجاست که ادعایش می شود آی کیوش از من کلی هم بالاتر است! می دونید چی می گه؟ می گه من هم اگه اندازه تو می خوندم 20 می شدم همه امتحانامو! (اگر منظورم رو از این جمله فهمیدید که هیچ اگر نه مطمئن باشید هیچ رقمه نمی شود حالیتان کرد!) بگیرید لطفا درجه بلاهت رو! فردی که خودش را خیلی خوشگل و ملوس و تو دل برو و در عین حال باهوش و بااستعداد و متفکر می داند! بله تفکری در این حد که "به نظر من الان همه آدم های خرپول (بازاری ها را می گفت) خییییییلی بافرهنگند!" واقعا وقتی این جمله رو گفت من موندم! اینو دیگه هر الدنگی می دونه که هیچ این طور نیست و بیشتر بازاری ها خیلی یک بعدی و مادی هستند (استثنا هم وجود دارد) و فقط به فکر اسکناس هستند و بچه هایشان را طوری بار می آورند که از زندگی جز پول ندانند و نشوند! (اگر شما از همچین قشری هستید بهتان برنخورد شاید شما جزو همین استثناها باشید!)
باری می گفتم. این دوستم تا حالا چندین مرتبه شده که از من پول بخواهد. نه اینکه فکر کنید باباش ندارد بهش بدهد، نه، هر چقدر هم که بگیرد کم است! من چند دفعه اول بهش دادم. اما خیلی سخت پس می دهد قرضش را. و من هم البته آدمی نیستم که بگویم نوش جانت! و تا قران آخر را می گیرم. هیچ وقت هم این طور نبوده که آن مقدار پول برایش حیاتی باشد، نخیر، یا می خواسته لنز رنگی بخرد یا کفشی لباسی چیزی بخرد یا اینکه یکی از دوستانش برای کادوی ولنتاین دوست پسرش پول کم داشته و یا اینکه می خواسته قمار بازی کند! بله، فکر کنید، این ها باعث می شود شما هم بروید و از دوستتان گدایی کنید؟ باور بفرمایید همین دیروز صبح آمده بود دنبالم که برویم مدرسه، درو باز کردم اومد بالا نشست بغل جاکفشی روی سرامیک یخ! و عین این گداها کلی عجز و لابه کرد که "ترو خدا فلانی می خواد واسه دوست پسرش کادو بخره 5 تومن بیشتر نداره. تو چقدر داری؟" و من ِ بیچاره رقم را می گویم بی اینکه قصد داشته باشم بهش دیناری بدهم! و بعد دوباره اصرار می کند. و من می گویم به ما چه که اون کم داره! و در آخر مجبورم محلش ندهم. واقعا شما رویتان می شود برید دم در خونه ی دوستتون بشینید واسه 10 تومن التماس کنید؟ بدون اینکه نیاز داشته باشید! بقیه بهم می گویند برای خودش می خواسته الکی گفته. روش نشده. ولی واقعا تا چه حد پررویی؟ البته من در خانواده ام به داشتن دوست های خر (خنگول، عوضی) معروفم و اعتقاد دارم چندان تاثیری هم از هیچ کدامشان نگرفته ام. ببینید من از خر تعریفی دارم. خر این دختر است. خر آن کسی است که تمام فکر و ذکرش همین چیزهایی ست که گفتم. وگرنه اگر قسمتی از فکر و ذکرتان این ها باشد هیچ موردی ندارد و من همان طور که با همچین آدمی آبم توی یک جوب نمی رود، با آدمی که از آن طرف افتاده و تعصب مذهبی دارد و به حجاب اعتقاد قوی دارد هم، آبم توی یک جوب نمی رود!
من از همان اولش بیراهه آمدم. نباید جلوی حرفهایش کوتاه می آمدم. نباید وقتی پسرهای توی خیابان را فقط به خاطر اینکه فلان قسمت لباسشان ایرادی داشت و مثلا با بقیه اش ست نبود، مسخره می کرد، به حرفش می خندیدم. نباید وقتی زوج هایی را که خودشان هم را پسندیده بودند، او نمی پسندید و اه اه می کرد، من هم اه اه کنم. نباید وقتی از اتو زدن هایش حرف می زد من هم بگم خب بعد چی؟ همیشه با یک خوشحالی خاصی می آید تعریف می کند آره نمی دونی همه پسرها از تو ماشین برمی گشتن منو نگاه می کردن! نمی دونی چند تا ماشین واسمون ایستاد که! بنده خدا فکر می کند من مثلا حسودیم می شه! تصمیم گرفتم دیگر خودم باشم تو دوستی هام. اگر می بینم فردی به من نمی خورد از لحاظ فکری یا هرچی، با چنگ و دندان نگهش ندارم و یک "شما را به خیر و ما را به سلامت" بگویم و قیدش را بزنم. بعللله، قید بعضی آدم ها را باید زد. با آدمی که خودش به صراحت اعتراف می کند که در تمام عمرش حتی یک کتاب هم محض خالی نبودن عریضه، نخوانده است، جز این چه می توان کرد؟؟
پ.ن. بابا می گوید این دوستت ذاتا گداست هرچند در واقع این طور نباشد! منظور این که هرچقدر بیشتر داشته باشد کمتر دارد.
شب ها را سیل برده ست
من به ره مانده در این روشنایی
دیگر فقط خواب دم صبح است و خواب دم صبح.
منظورم واقعا
فقط
همین بود.
نه چیز دیگر.
چرا سعی داری تعبیرش کنی؟
تعجب نکن
بله این من هستم
من ِ شاعر
که با تو سخن می گویم.
باری
اگر شکنجه می شوی مختاری
این گونه تعبیرش کنی:
خوشبختی زیر دلش را زده است.
تمام زندگی برایش امیدواری صبح گونه است و بس.
باشد برو و من را تنها بگذار
با این غم بنهفته که در دل دارم
از تو که سعی داری صبح من را شب کنی.
دارند چمدان ها را می بندند
صدای باز و بسته شدن مداوم قفل های فلزی می آید
پله ها عجله دارند
بوسه های دم ِ رفتن
سوت دلهره آور قطار
جسم می کَند و می رود
دل هنوز این جاست
آی چمدان ها خوش به حالتان که همراهش دور می شوید!
وقتی وبلاگ آدم هایی رو می خونم که خاطرات روزمره شون رو می نویسند احساس دوگانه ای بهم دست میده. فکر می کنم اگر این آدمی که این ها را می نویسد و این جور زندگی می کند، این قدر خوشبخت است، چرا من نباشم؟ من لیاقتم از او بیشتر است و می توانم بیشتر از او خوشبختی را بچشم. یک حس دیگر هم که یک جورهایی در تناقض با این است بهم دست می دهد. و آن این که خودم را مثل یک تماشاچی می بینم، یک تماشاچی در یک سالن سینما مشغول تماشای یک فیلم خانوادگی، در حالیکه هیچ دسترسی ئی به آن خانواده ندارد. انگار خوشبختی آن ها برایش خیلی دور است. وبلاگ به آدم این امکان را می دهد که شاهد زندگی نیمه خصوصی مردم باشد. اما باز هم تو را داخل زندگی کاملا خصوصی افراد نمی کند. آدم ها هیچ وقت نمی آیند از چیزهایی بنویسند که مایه سرشکستگی شان است. اگر غمی باشد، همه از به هم زدن با دوست پسر/دوست دخترشان است، و از خستگی کارهای روزمره شان و از غلیان احساسات منفی شان. انگار ما آدم ها با بدبختی هایمان هم فخر می فروشیم! هیچ وقت کسی در وبلاگش نمی نویسد وای من چقدر زشت هستم، یا من چقدر فقیرم. در وبلاگ ها این چیزها همیشه نهفته است. هیچ کس مایل نیست زندگی اش را کامل رو کند. از وقتی شروع به نوشتن می کنیم هزاران چیز به مغزمان هجوم می آورد و می گوییم نه این را بگم بی ادبی یه، اینو بگم می گن امل دهاتی، اینو بگم می گن بیچاره. از کلمه خودسانسوری هیچ خوشم نمی آید. منظورم واقعا کلمه اش هست، آوایش، صدایش وقتی که صدایش می زنیم. ولی حقیقت این است که همه مان خودمان را در غل و زنجیر می کنیم و چیزهایی را می گوییم که ما را در نظر بقیه بالا ببرد. خودم هم همین طوری هستم. و گاهی چقدر هوس می کنم یک وبلاگ ناشناس بزنم، وبلاگی که هیچ آشنایی آدرس آن را نداشته باشد، و از آن چیزهایی بنویسم که واقعا من را زجر می دهند. چیزهایی هست که مرا خیلی بیشتر از این ناراحتی هایی که در وبلاگ کنونی ام ابراز می کنم، شکنجه می دهند. شاید زیاد نباشند چه که اگر زیاد و دائم بود حتما این کار را می کردم. ولی مطمئنم یم روزی که به اینجایم برسد، یک وبلاگ دیگر می زنم و در آن دقیقا آن چیزهایی را می گویم که همه از گفتنش ابا داریم.
داریم به دو روز مهم در تاریخ اسلام نزدیک می شوم و من سر در نمی آورم این چه وضعش است که روز به این مهمی را (البته در صدر اسلام و نه حالا که 1400 سال گذشته و دیگر قوانین اسلام آن قدر کهنه شده اند و دین جدیدتری آمده) این طور گند می زنند و همه با آمدنش خوشحال می شوند که غذای نذری می خورند و می ریزند در کوچه و خیابان و رفیق بازی می کنند. آخر جشن که نیست! شما بگویید احمقانه نیست آدم روز جشن بماند خانه و کارهای عادی اش را بکند و روز عزا بریزد در خیابان خوشحالی کند؟ البته بنده که مشکلی با این رسم و رسوم ندارم و اتفاقا باحال هم هست، هر آئینی که با ملت های دیگر فرق کند یک جورهایی باحال می شود. مطمئن هستم معلم دینی مان که شنبه زنگ اول باهاش کلاس داریم حتما یک چیزی در مورد این دو روز می گوید و می گوید این دو روز مقدس هستند شما مثل این دختر پسرها (پیف پیف بو می دهند چادر من که نیست که بو می دهد آن ها با آن عطرها و ادوکلن های گران قیمتشان بو می دهند) نروید توی دار و دسته عزای حسینی و هرهر کرکر کنید! و پشت بندش هم یک یا دو نصیحت می کند که تا می توانید این دو شب دعا کنید و قرآن بخوانید ثواب دارد هرچند از معنی اش هیچ چیز دستگیرتان نشود!
دقت کردین آدم تو هر کلاسی یا تو هر مدرسه ای که باشه اون کلاس می شه بدترین و شلوغ ترین و خنگ ترین کلاس و اون مدرسه بدترین مدرسه از این لحاظ که وقتی همه بعد از امتحان های ترم یک هفته تعطیل هستن، اون مدرسه تعطیل نیست؟!!
واقعا که این دانشجوها چه کیفی می کنن. سه هفته قبل از امتحان ها و سه چهار هفته هم بعدش تعطیل هستن! وای یعنی من دارم واسه اینکه همش تعطیل باشم اینهمه درس می خونم؟ (کو اینهمه؟؟) اگه اوضاع این طوریه که خب از همین حالا به خودم همش تعطیلی می دم.
می دونید من 12 ساله که یک آرزویی دارم و نمی فهمم چرا خدا انقدر طولش می ده تا برآورده ش کنه؟ 12 سال، یه کم کمتر، 11 سال و نیمه، که دارم آرزو می کنم دیگه مجبور نباشم برم مدرسه! آخه چرا باید برم یه جایی که اصلا خوشم نمیاد؟ اون هم نه یک سال و دو سال بلکه 12 سال یعنی وقتی که بایستی بچگی می کردم و دست به تجربه های گوناگون می زدم. واقعا یک مقداری تلف کردن عمر هست به نظرم. چرا باید صبح ها قیافه م همش اخمو باشه و چشمام رو به زور باز نگه دارم تا بتونم جلوی پامو ببینم؟
شعر
آن چیزی نیست که تو می گویی
آن آشغال درپیت
آن شکارگاه پریان دریایی
آن من من من فقط من همه من
تو را دوست می دارم
نیست
اگر همه شعر عاشقانه می گویند
پس شعر
چیزی سوای شعر عاشقانه است
و شاعر کسی ست
که از همه چیز بگوید.
یقین بدان
که عاشقانه ترین شعر
آن است که تو را مجذوب خودت کند
هرچند در آن
سخن از دیگری به میان رفته باشد.
و بفهم
که تو فقط می توانی عاشق یک نفر
در آن واحد باشی
و آن یک نفر خودت هستی
پ.ن.
(بسیار مهم، مهم تر از خود شعر)
البته این به معنی آن نیست
که هر الدنگی که شعر گفت
و چند طرفدار دور خودش جمع کرد
شامل بابا مامان دوست پسر دوست دختر
شاعر است
چون از خودش خوشش می آید.
نخیر مثل اینکه وجود چاقوی ضامن دار در جیب ما الزامی شد! هرچی می خوایم مرتکب قتل و جنایت نشیم نمیشه. تو این مملکت اگه دخترها همراشون چاقو نباشه کارا پیش نمیره! امروز داشتم از یه کلاسی برمی گشتم با دو تا از همکلاسی ها، وقتی از جفتشون جدا شدم، یه مرتیکه ای نفهمیدم چی گفت ولی یه چیزی گفت که باعث شد من بایستم گوشه پیاده رو تا اون که پشتم بود رد شه بره ولی بعد که دوباره من هم راه افتادم دیدم اون وایساده. حالا فکر نکنین خیابون خلوت بود شلوووووغ عین چی. منم دیدم دو تا دختره دارن میان از جلو اون مرتیکه هم برگشته می خواد بیاد طرفم. سرش داد زدم "گورتو گم کن!" نکته اینجاست که من معمولا تو خیابون نمی تونم زیاد بلند حرف بزنم عادت ندارم. ولی عصبانی بودم و اینو انقدر بلند گفتم که مردک اومد مثلا جواب بده گفت "گم شو بابا" بعد یه چیز دیگه هم گفت که من بهش گفتم "خفه شو". تا حالا فکر می کردم این مزاحم ها رو فقط باید ایگنور کرد ولی امروز متوجه شدم که بهترین کار همانا داد زدن و آبرو بردن است! اون کلاسی هم که بودم یه سری داشتن از دخترهایی که تو تاکسی و خیابون و اینجاها دزدینشون و اذیتشون کردن حرف می زدن و هم این و هم این چیزی که تعریف کردم مزید بر علت شدن که من برم یه چاقوی تیز بخرم!
می گم جالبه من همیشه یه پست ادیبانه!! می ذارم بعدش یه پست رکیکانه! راستی یه سوتی هم تو اون پستی که شعر "مست باش" از شارل بودلر رو نوشتم، دادم که بهتون نمی گم. ولی اگه دقت کنین می فهمین! نکته ش همون اول هاست. ربطی هم به شعره نداره! دیگه فهمیدین کجاست دیگه!
- رودیارد کیپلینگ شاعر بی نظیری ست.
- همین؟ این را که بگویی که مسخره ات می کنند! مثل اینه که بگی این غذا خوشمزه ست!
- رودیارد کیپلینگ شاعری ست که به بی نهایت می رسد.
- یعنی چی؟
- یعنی هرچی که فکرشو بکنی رو در شعرش قید کرده. مثلا در همین شعر If می گوید که اگر همه به شما مشکوک هستند، شما به خودتون اعتماد داشته باشید. می گوید اگر شما شکست و پیروزی را ببینید و با هردو مثل هم رفتار کنید. می گوید اگر شما مشاهده کنید که آن چیزی که همه زندگی تان را سرش گذاشتید بر باد رفته و دوباره سعی کنید آن را از نو بسازید و مقاومت کنید. می گوید اگر همه اینها باشد، آن وقت شما انسان خواهید بود و همه زمین از آن ِ تان خواهد بود.
وقتی این شعرو می خونی احساس می کنی دیگه راهی برای "نه" گفتن به مشکلات نیست. فکر می کنی اگر بدبخت ترین فرد جهان هم باشی باز باید مقاومت کنی و در آن صورت انسان خواهی بود. به نظر می آید خود رودیارد کیپلینگ همه این سختی ها را با هم کشیده و سپس به همه مشکلاتش "برو"ی سختی گفته. انگار که از منظر خدا با ما حرف می زنه. از بلندترین منظر جهان. اون دور دورها وایساده ما رو نگاه می کنی و بهمون می گه چه کنیم. دستور نمی ده. پیشنهاد می کنه. آدم حرف یکی که باتجربه هست رو بیشتر گوش میده. پیغمبری به معنای واقعی از خودمان.
نه فقط این شعر که شعر Mother O' Mine هم همین حالت رو داره. می گه اگر در اعماق دریا بودم، می دونم اشکهای چه کسی به سمتم جاری می شه. اگر جسم و روحم لعنت شده باشه، می دونم دعاهای چه کسی باعث تکاملم میشه. مادرم. چه چیزی رو سراغ دارید که از لعنت شدن در هر دو جهان بدتر باشه؟ این یعنی دیگه آخرش. یعنی هر چیز بدی که فکر کنی توش هست.
وقتی می گم شاعری ست که به بی نهایت می رسد منظورم اینه. نمی دونم تونستم خوب توضیح بدم یا نه. باید شعراش رو خودت بخونی.
- این دری وری ها که گفتی درست ولی این ها باعث نمی شه من ازش خوشم بیاد.
- خود دانی.
1) آدم امتحان دیفرانسیل داشته باشه
2) معلم دیفرانسیلش افتضاح باشه
3) هرچی بلده فقط از حسابان پارسال باشه
4) فقط یه کمی بالاتر از حد قبولی نمره بیاره در حالیکه با نمره حسابان نهایی 18 اومده باشه بالا
5) امتحان کشوری باشه
6) دو روز قبلش آزمایشی سنجش بوده باشه و اون هم قصد داشته باشه با برنامه سنجش پیش بره
7) اصلا واسش این که کنکور ریاضی قبول بشه یا نه فرقی نداشته باشه و بخواد کنکور زبان قبول شه
8) نزدیکترین دوست مدرسه ش خنگول باشه و هیچی درس نخونه
9) از امتحان که بر می گرده باباش دم در وایسه ازش بپرسه "20؟"
10) باباش جواب بشنوه "مگه من کلاس اولی ام؟"
11) باباش برگرده بهش بگه "از اون دوستت یاد گرفتی انقدر ریدمون درس می خونی؟"
12) آدم خیلی هم ریدمون درس نخونده باشه ولی معلمش ریدمون باشه و کلاس دیفرانسیل هم به علت شماره 7 نره
خیییییییییییلی زور داره.
تذکر! فقط در صورت درج نام بنده در ذیل شعر، اجازه استفاده از ترجمه فارسی آن را دارید.
Enivrez-vous
Charles Baudelaire
Il faut être toujours ivre. Tout est là: c'est l'unique question. Pour ne pas sentir l'horrible fardeau du Temps qui brise vos épaules et vous penche vers la terre, il faut vous enivrer sans trêve.
Mais de quoi? De vin, de poésie, de vertu, à votre guise. Mais enivrez-vous.
Et si quelquefois, sur les marches d'un palais, sur l'herbe verte d'un fossé, dans la solitude morne de votre chambre, vous vous réveillez, l'ivresse déjà diminuée ou disparue, demandez au vent, à la vague, à l'étoile, à l'oiseau, à l'horloge, à tout ce qui fuit, à tout ce qui gémit, à tout ce qui roule, à tout ce qui chante, à tout ce qui parle, demandez quelle heure il est; et le vent, la vague, l'étoile, l'oiseau, l'horloge, vous répondront: "Il est l'heure de s'enivrer! Pour n'être pas les esclaves martyrisés du Temps, enivrez-vous; enivrez-vous sans cesse! De vin, de poésie ou de vertu, à votre guise."
Be Drunk
Charles Baudelaire
You have to be always drunk. That’s all there is to it. It’s the only way. So as not to feel the horrible burden of time that breaks your back and bends you to the earth, you have to be continually drunk
But on what? Wine, poetry or virtue, as you wish. But be drunk.
And if sometimes, on the steps of a palace or the green grass of a ditch, in the mournful solitude of your room, you wake again, drunkenness already diminishing or gone, ask the wind, the wave, the star, the bird, the clock, everything that is flying, everything that is groaning, everything that is rolling, everything that is singing, everything that is speaking…ask what time it is and wind, wave, star, bird, clock will answer you: “It is time to be drunk! So as not to be the martyred slaves of time, be drunk, be continually drunk! On wine, on poetry or on virtue as you wish.”
مست باش
شارل بودلر
ترجمه از خودم
باید همیشه مست باشی. تمامش همین است. این تنها راه است. تا حس نکنی بار هولناک روزگار را که پشتت را می شکند و تو را در مقابل زمین به زانو در می آورد، باید همواره مست باشی.
اما مست چه چیز؟ شراب، شعر و یا فضیلت. هرطور که دوست داری. اما مست باش.
و اگر گاهی، بر پلکان کاخی، یا بر چمنزار سرسبز جویباری، در انزوای اندوهبار اتاقت، باز هشیار شدی، در حالیکه مستی از سرت می پرد یا از تو دست برداشته است، از باد پُرس، از موج، از ستاره، از پرنده، از ساعت و از هر آنچه پرواز می کند، از هر آنچه فریاد می زند، از هر آنچه می چرخد، از هر آنچه نغمه سر می دهد، از هر آنچه سخن می گوید...بپرس که چه وقت است این وقت، و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت به تو پاسخ خواهند داد: هنگام مستی ست!
پس برای آنکه برده جورِ زمانه کشیده نباشی، مست باش، همواره مست باش!
مست شراب، شعر و یا فضیلت. هرطور که دوست داری.