شب های سرد و سیاه،
اگر می آیید، بشتابید که من اینجا
آرام نمی خواهم
تا شما در کمین منید.
روزهای طولانی،
بروید من صبر نخواهم کرد،
من این آفتاب که پس از آن ابری باشد نخواهم،
بروید.
Jane Austen Poem, by Setareh
Across the twentieth century's shame
and nature
in hopeless anticipation
I see you
You who lived in the green
forests at nights and dressed
like there's nothing else than dressing
Austen
I learned all about my past from you
and you carried me through
Bingleys and Darcys and
sisters with a great desire to live
on a good fortune with a pretty
man who can dance like ballerians
with an amazing house
and a life full of perfect
all accomplished
.hopes
The Jew Rabbi
Drowned I am in this violent desert of pain and fortune
a Jew rabbi miles back in the past town told me that
there is a door out there that opens to something
but he didn't tell me what
I should keep on searching for ages and ages
but hark! I'll never tell anyone if I happen to find the door
you should look for it by yourself all alone
even not with your enemy who always shows you .where not to walk in
.one keeps wandering on
Distant
Distance
always through miles
is what I see
distant moments and distant past
distant instant and distant home
.distant family, distant friends
distant lover
.distant life
I just came to tell you that I don't care at all...whatever...it will be ended one day and I shall never meet you here again and all the hatred I possess inside of me for you will be diminished and my love only will last. and then i will forget all the follies you had
Inferior yet so superior
The whole world came to me with an indignation
so inferior to what I were used to
.yet so superior to what others are used to
Falling for a stupid idol
Must I hasten to shew you my compassion
,So clever as you are not
.You shan't have surmised its strenght and pungency
:I strongly recommend that you read this poem below
I Cannot Live With You | ||
Emily Dickinson
|
الآن صبح هست و من با صدای پیانو زدن خواهرم از خواب بلند شدم. امشب گودبای پارتی یک دوست است. دوستی که چند ماه پیش برادرش را با دلی که هنوز هم به نبودنش حسرت می خورد، بدرقه کردیم. و حالا نوبت خود اوست. آن طور که رسم است در این جور مهمانی ها آهنگ های پرسوز و گداز می گذارند و فضا هم نور زیادی ندارد و یک حالت خیلی غم انگیزی به آدم دست می دهد. لیک من مدت هاست که به آنچه سنگ می نامیدش شباهت زیادی پیدا کرده ام... دیگر نه از هیچ رفتنی اندوهگین می شوم نه از هیچ آمدنی آنقدر طربناک. این از عواقب سنگ شدن است، سنگ شدنِ کسی که قلباً بی نهایت از این تغییر بیزار است اما چه می شود کرد که اگر سنگ نباشیم دنیا از آن دیگری ست. و می دانم که همه مان دنیا را برای خودمان می خواهیم.
Possession
We part
with the desire to meet again
love so blue will rise
heart that is in total blur
wants to possess everything
but that we don't own things
.doesn't mean that we don't have them
فردی را می شناسم که همیشه معتقد است معاشرت زیاد فقط درد و رنج آدم را زیاد می کند و سیل سوءتفاهم هاست که در روابط نزدیک جاری می شود. برای او راه فرار، قطع کردن این دوستی هاست که مطمئن است روزی مانند خنجر به قلبش فرو می روند(و بسیار وقت ها که رفته اند)، اما برای من، فرار از دست ایشان نیست، راهش بی تفاوت بودن است و خود را با دنیاهای دیگر مشغول کردن. شاید مصایب مسیح هم از همین نوع بوده.
نمی دونم تا چه حد با جین آستن نویسنده قرن هجدهم میلادی در انگلستان آشنا هستید ولی من از ادبیات کلاسیک انگلستان خیلی خوشم میاد. آشناییم با جین از کتاب "روزگار تلخ و شیرین" نوشته یک جین دیگه با فامیل اسپارکس دیوِسی شروع شد. جایی که جین به کتاب غرور و تعصب اشاره می کنه. آدم اگر خلاصه داستانشو بخونه می بینه همش در مورد ازدواجه و می تونه در برخورد اول یعنی قضاوت از خیلی دور، نتیجه بگیره که کتاب مزخرفیه و آبگوشتیه. ولی اگر مثل من شدیدا تحت تاثیر "روزگار تلخ و شیرین" ترغیب شده باشین که "غرور و تعصب" رو بخونین، نظرتون بعد از حدود 5 فصل عوض میشه. من بین اقواممون اولین کسی بودم که غرور و تعصب رو خوند و بعد به خواهرم توصیه کردم که اون رو بخونه ولی اون این کار رو نکرد. وقتی خواهرم که علایقش در کتاب خوندن انقدر شبیه خودمه این برخورد رو نشون داد نمی دونم واقعاً به چه امیدی به پسرخاله م دادمش که نظرشو بگه. اون هم چند فصل خوند و گفت این که همش در مورد مهمونیه. و بعد نوبت به دخترخاله هام رسید و اونها جفتشون خوندنش و کلی کیف کردند. حالا این که چرا دارم این رو این جا خیلی بی ربط می پرونم علتی داره. یعنی احتمالاً یک علتی داره هرچند نوشتن توی وبلاگ شخصی علت خاصی نمی خواد. می خوام واسه جین آستن که الان توی گور چندین و چند کفن پوسونده تبلیغ کنم. آخه فکر می کنم توی ایران به قدر کافی مردم ازش شناخت نداشته باشن و این یعنی حیف.
داشتم می گفتم، اگر یک کمی انعطاف داشته باشید و سعی نکنید یک کتابی رو از همون اول طرد کنید، به مرور به سبک نوشتن جین آستن عادت می کنین و حتی در معرض این خطر قرار خواهید گرفت که ازش خوشتون بیاد. چون اگر این مورد پیش اومد، دیگه علاجی نخواهید داشت جز این که سراغ کتابهای بعدیش هم بروید و آن وقت سراغ فیلمهایش و بعد می دانید که آدم وقتی یک شخصیتی در ذهنش تبدیل به قهرمان شده باشد، اگر آکتر آن شخصیت را هم ببیند فکر می کند خودش است و بعد بیا و درستش کن و کلی توی وب بگرد دنبال "راههای معالجه دارسی مانیا". دارسی شخصیت محوری غرور و تعصب هست و مانیا هم که حتماً می دانید همان علاقه بی حد و حصر است به نوعی دیوانگی.
بله من این جا می خواستم شما را از خطری آگاه کنم که در کمین تان نشسته. دشمن همواره پیش می تازد و واقعا خطری بالاتر از عشق به موجودی فرازمانی فرامکانی و کلا فرازمینی نیست.
متن انگلیسی غرور و تعصب اثر جین آستن را بخوانید.
ما را چه شده ست
در اوان عمر افسردگی یخه مان را می گیرد
و دیگر رهایمان نمی کند
و تا پایان راه، مشغله ها مجال خوشوقتی مان نمی دهند
این دست های سنگین
با ما چه می کنند که هیچ ستم پیشه دهری بر کس روا نمی دارد
خوبترم است اگر کوچک گردم اندازه یک فندق
نه، از آن هم کوچکتر
اندازه یک نقطه، آخرین نقطه ممکن این دنیا
آن قدر از چشم ها دور که کس نتواند بیند
و دیگر نه هیچ
"وای از آن هنگامه که خانه ام ویران گردد"
چه که دیریست خود ویران ترین مرد زمین گشته ام.
هنوز که هنوزه هیچ چی نه به پای دست گرفتن اولین کتاب قطور (هایدی) میرسه نه به پای رسیدن به خونه بعد از 4 ساعت سر کلاس درس نشستن.
خب البته بعضی چیزارو نمیشه از قلم انداخت.
finally
it ends
life that once broke our heart so deeply
chained us and chased us when we were set out
made holes in our bodies
changed our thoughts
faded our dreams
wasted our time
took us far apart
the pundulum
still swings
finally
we got to where
we apparently
came from
in the beginning
__________________________
:think there's more to life? tell me
می روند دنبال کارشان
کاش کارشان همین بود
مثل ما
که بمانند و غم بخورند که عده ای رفته اند پی کارشان.
***
روی نیمکت های چوبی همه خسته نشسته اند
دست بسته
وقتی کوچک بودم انقدر ناراحت نمیشدم
زود فراموشم می شد
وقتی بزرگتر شدم
انگار تمام غم عالم را کردند توی یک قوطی
و درش را بستند و گفتند
بیا این ها همه مال تو
اگر جان سالم به در بردی خیلی مَردی
اگر نه می توانی برگردی.
و من حالا می خواهم برگردم.
می دانم این نیست شکست.
***
فردا ها پشتشان را به ما کرده اند و از ما می خواهند که بدون آن ها جلو برویم
دیروز ها از عقب ما را صدا می کنند
بیایید دوباره با هم باشیم
و فردا ها را فراموش کنیم
همان طور که آن ها ما را فراموش کردند.
کاش دیروز و فردا کمی بیشتر با هم دوست می بودند.
چه به سر امروز می آید؟
***
نمی آیند دیگر آن روزهایی که
برگ درخت ها سبز بود
می روند همه
ماشین ها
آدم ها
زمان
باد
حرف ها
اما این جا یک چیزی هست که هیچ وقت نمی رود
و آن آدمی ست که ایستاده
با پاهای در یک کفش کرده.
خبرش را آوردند.
گفتند به رسم احترام،
شعری هم از او بخوانیم.
یکی پرسید:
"مگر شعر هم می گفت؟"
و این
یعنی
مرگ شاعر.
People of centuries gone by
visiting my little corner of the world
a vast area
a lost era
ends in life never quite accomplished
a river never overflowing
rebelling kid inside
you are smart and smooth and you have no edges and you
never cut your finger with a knife.
and you are not so sharp to betray your soul
and no body ever takes you seriously
except the people of centuries gone by
they
sometimes here and there
in the lines of a book
or in the verses of a poem
or in the eternal voice of the ancient musicians
take you seriously.
you take them seriously
your only friends
.still you are rebelling kid inside
گفتم اولین شعر وبلاگم رو هم بذارم این جا، البته مستحضرید که این اولین شعرم نیست و قبل از این کلی خزعبلات هم گفته م اما از درج آنها در این فضایی که هر کس و نا کسی (شما به دل نگیرید، شما که شک ندارید که جزو اولین دسته هستید) می تواند نوشته آدم را بخواند و گاهی هم توی دلش یا علناً مسخره اش کند، معذورم. این شعرم که به گفته بعضی دقیقا حرف دل ایشان است را خیلی دوست می دارم چون واقعا احساس می کنم چیز تکی هست و کلماتش هم آدم را به قرون و اعصار گذشته می برد در عین این که کاملا امروزی نوشته شده و سبکش جدید است. تازگی ها احساس نکرده اید که همه نویسندگان از هم تقلید می کنند و مثلا می خواهند یک داستان بنویسند و مثل ریموند کارور که اسم داستان هایش تو مایه های "هر وقت کارم داشتی تلقن کن" است، عنوان نوشته شان را می گذارند "رسیدی خونه یک اس ام اس بزن"؟ البته من باید بگم که خودم هم کاملا این شیوه رو درک می کنم و چون شاید مدتی احساس می کردم من هم باید این طوری بنویسم حالا کار این افراد را با چشمان تیز بین تری بررسی می کنم. آخه وقتی می بینم یک عالمه نویسنده جدید نه فقط در ایران که همه جا داریم که سعی می کنند از روزمرگی ها بنویسند، یه جوری می شم. اولاً این که خیلی نا امید کننده ست، دوماً نویسندگی یعنی خلاقیت نه تقلید از سبک مد روز. خود این نویسنده های بزرگی که ما ازشون تقلید می کنیم در دوره خودشان کاملا تک بودند و هیچ کس مثل آنها نبود برای همین موفق شدند. به هر حال من تصمیم خودم رو گرفتم و اگر چیزی نوشتم که مثل بقیه شد سعی می کنم رو نکنمش. البته بگم منظورم این نیست که از روزمرگی ها ننویسیم ولی در همون روزمرگی ها چیزهای تازه ای پیدا می شوند. البته هرکس مختار است هر چه می خواهد بنویسد. من اصلا قصد توبیخ کسی را ندارم و فرد خاصی که قبلا بهش این ها را گوشزد کردم و احتمالا این جا را خواهد خواند (چاکریم) لطفا فکر نکند که منظورم هم اوست این چیزی که در مورد کارور نوشتم را قبلا مشابهش را در یک وبلاگی خوانده بودم و الان دیدم جای گفتنش است و برای همین همه شرایط دست به دست هم داد تا من بیشتر روی این مسئله فکر کنم که می خواهم چیزی که می نویسم تکراری نباشد. و آن وقت نتیجه اش شد این که می بینید.
راستی ما قبلا با بچه های یکی از کلاس هایمان که مختلط بود می خواستیم یک مجله ای درست کنم و یکی پیشنهاد داد که اسمش را پیتزا مخلوط بگذاریم و هر چه می خواهیم در آن بنویسیم. این اسم هم شبیه آن شد. ترشی لیته. و در ضمن من معمولا خودم را به "ستی" می شناسم و گاهی "مینی ستی" نه این که کوچک باشم نه هیکلاً نه خوشبختانه عقلاً اما عاشق ادای بچه کوچولوها رو در آوردن هستم. سه تی لیته هم انگار باشد ستی لیتل. و خب دیدم این اسم خیلی هم ایهام دارد هم گمراه کننده است. به مرور شما خواهید فهمید که من خیلی شکم پرست هستم و همش از کلمات خوشمزه استفاده می کنم.
توی این دنیایی که همه مردم اکثر اوقات توش افسرده ن آدم باید هر چیزی رو که حتی اندکی باعث خوشحالی ش میشه با آغوش باز بپذیره. از این قرار است خوشحالی موقتی که از پختن کیک خانگی به آدم دست میدهد. نمی دونم علت این که من انقدر از آشپزی هر چند خیلی چیز خاصی بلند نیستم درست کنم، خوشم میاد اینه که خودم بزنم به تخته خوش خوراکم یا چیز دیگه. من یه مدتی همش کتابهای آنی شرلی رو می خوندم (دو یا سه تابستان گذشته) و توی اون ها پره از این کلمه های خوشمزه: پای سیب، تارت لیمو، کیک توت فرنگی، کلوچه ی خانگی. این کلمه ها باعث می شدند من هوس کنم یک خوراکی خانگی درست کنم و گاهی هم این کار رو می کردم. مثل امروز که یک کیک پختم که توش شربت توت فرنگی ریخته م. هنوز نچشیدمش که ببینم خوب شده یا نه. یادمه خیلی وقت پیش که اول راهنمایی بودم توی کتاب ریاضی مون یک مسئله هایی بود که همش از کلمه های "روغن"، "آرد" و "شکر" نام می برد و من این ها را که می شنیدم دیگه فکرم می رفت جای دیگه و نمی تونستم به عددها و اصل مسئله فکر کنم.
امروز فکر می کنم برای همیشه ارتباطم با دوستم خراب شد. دوستی که خونه شون تو کوچه خودمون بود و تمام سال با هم می رفتیم مدرسه و بغلدستی بودیم. مسئله ای که بوجود اومد به پول مربوط بود. خب راستش اون از من مقداری پول قرض کرده بود البته این جریان مال چند ماهه پیشه. می خواست لنز رنگی بخره (من که هر چی بهش گفتم ضرر داره به خرجش نرفت) و از من پول گرفت. چند وقت قبلش هم باز ازم پول واسه خریدن مانتو قرض گرفته بود و پس نداده بود. من فکر کردم دوسته دیگه به هر حال میده. ولی گذشت و شد دو ماه. چند دفعه به روش آوردم خودشو به بی خیالی زد. این دوستم از اون آدمهاییه که خانواده اش باهاش کاری داشته باشن سرش داد می زنن. من تا حالا فکر می کردم بیچاره چقدر باباش دعواش می کنه و می زندش. ولی حالا فهمیدم که حق دارن. چون زبون آدم حالیش نمیشه و واسش احترام بین دو تا دوست و حدی که باید در تمام رابطه ها قائل شد بی اهمیته. کلا خیلی آدم بی خیالیه و اینش خیلی منو رنج میده. تمام سال بدی هاشو تحمل کردم چون دوستش داشتم و به نظرم صفتهای خیلی خوبی هم داشت. ولی این آخریه دیگه چون مجبور شدم یه کمی یه جور دیگه برخورد کنم باهاش تا پولمو بده دوستی مون به هم خورد. البته هنوز نمی دونم چه جوری می خواهیم با هم برخورد کنیم ولی احتمالا واسم کلی قیافه میگیره. البته من واقعا موندم که از اول چرا باهاش دوست شدم چون خیلی کارامون با هم فرق داره. ولی من اصولا آدمی هستم که با هر تیپ آدمی دوست می شم (بیشتر منظورم مدرسه ست که تیپ های مختلفی از آدمها هستند و امکانات دوستی زیاده) و حالا فکر می کنم باید یک تجدید نظری بکنم البته نه کلی ولی خب شاید باید سعی کنم به همه دوستام به یک اندازه رو ندم.
هولدن توی کتاب "ناتور دشت" می گفت:
.Goddam money, it always ends up making you sad as hell
البته این حرفش مربوط به جریانی بود که تعریف می کرد. که تو مدرسه شون یک پسر هم اتاقی داشته که چمدون ارزون قیمتی داشته در حالیکه مال خودش گرون بوده. چمدوناشونو همه می گذاشتن بالای تختشون و هولدن هم همین کار رو میکرده. بعد احساس میکنه پسره چمدون اونو که می بینه سرخورده میشه و برای همین یه شب می ذارتش پایین. ولی بعد می بینه پسر گذاشتتش بالا. و بالاخره می فهمه که پسره که چمدون ارزونی داشته (و خیلی تابلو بوده) دلش می خواسته همه فکر کنن اون چمدون گرونه مال اونه.این که یک پسر این سنی توی آمریکا انقدر حساس باشه و متوجه کوچکترین چیزها بشه واقعا برام تعجب آوره و البته خیلی خوشحال کننده. منم کاملا باهاش موافقم. هر جوری که به قضیه نگاه کنی همیشه پول دردسر سازه.