از دوست های خیلی وقت پیش بود. مال زمانی بود که همه چیز به مراتب بزرگتر بود در چشمم. مال زمانی بود که یکی از پارک های خیلی کوچیک شهرمون، برای من حکم بزرگترین تفریح عصرگاهی رو داشت. مال زمانی بود که امور زندگی بدتر بود ولی من کمتر می فهمیدم. دوست خاله و مامان بود. بعدترها با همه مان دوست شده بود. ازدواج کرده بود و یک دختر به دنیا آورده بود. کمی بعد، وقتی که من دیگر معنی بچه دار شدن را می فهمیدم، یک دختر دیگر به دنیا آورد. خانه شان خیلی کوچک و خیلی قدیمی بود. توالتشان یک دوش هم داشت که همان جا را تبدیل به حمام می کرد. من هیچ وقت حاضر نمی شدم آنجا حمام کنم چون من از سوراخ توالت به شدت می ترسم. به محض وارد شدن به خونه هایی که قراره مدتی توشون بمونیم، مثلا برای مسافرت، یا خونه جدید خودمون، می رم توالت رو نگاه می کنم ببینم قابل تحمله یا نه! و اینکه آیا فرنگی داره یا نه هم برام خیلی مهمه. نمی دونم چرا احتمالا یک علتی داره که روانکاوی باید بشم تا از ذهنم بیرون بره این لولوخورخوره سوراخ سیاه توالت!
پارسال همین موقع ها خبر تصادفشون رو شنیدم. فقط یک تلفن. و بعد گذر خاطرات بچگی از سرم. و بعد گفتن این جمله ساده که "خیلی آدم خوبی بود خیلی حیف شد بیچاره ها". شوهر این دوست قدیمی را می گویم. بابای این دو تا دختر را. که همبازی م بودند گرچه از خودم 6 7 سالی کوچکتر بودند. چند سالی بود که رفته بودند از تهران. رفته بودند گرگان. خانوادگی برای خرید لباس و جنس به ترکیه می رفتند. سالی چند بار فکر کنم. با اتوبوس هر بار. ترکیه راستش من شنیده ام همه با قطار می روند. ولی قطار بیشتر طولش می دهد. لباس می آوردند و شو می گذاشتند در گرگان و گاهی تهران مثل اینکه. خیلی وقت بود ازشان تقریبا بی خبر بودیم. سوای آن وقتی که می خواستند بیایند آپارتمان بغلی خانه قبلی ما بنشینند و سری زدند و نیامدند. این خانم که حرفش است، خیلی تپل مپل است و شوهرش برعکس خودش لاغر. نمی شود گفت بود، چون هنوز هم هست، هنوز هم لاغر است توی قبر، و توی عکس ها، و توی خاطرات بچه ها. بعدترها خانه ای را که قسطی خریده بودند، بهشان بخشیدند به علت از دست دادن سرپرست خانواده. تازه داشتند سر و سامان می گرفتند.
امسال اولین سالگردش بود. جلسه یادبودی برایش در منزل یکی از آشنایان در گرگان می گرفتند. ما را همراه خاله ام که مجرد است دعوت کرد که برویم منزلشان در گرگان. ما هم راه افتادیم. پنجشنبه صبح راه افتادیم. با کلی تاخیر. کلی توی راه بودیم. چون توقف داشتیم واسه ناهار و بعد واسه چیزهای ضروری دیگر. و بعد سر راه رفتیم ساری خانه دخترعمه بابا که به تازگی یعنی یک سال است که عروس شده. و از تهران رفته. نمی دانم چطور حاضر شده هوای شرجی آنجا را تحمل کند. نمی توانید تصورش را بکنید یعنی چه در خیابان با مانتو روسری (چسبان باشد که دیگر بدتر) و یک ساعت پیاده راه بروید.
شب بود که رسیدیم. قرار بود عده دیگری هم در خانه دوستمان باشند. اسمش نیلوفر است. من را همیشه یاد "ای عشق من ای زیبا نیلوفر من...در خواب نازی شب ها نیلوفر من...در بستر خود تنها خفته ای تو...ترک من و دل ِ من گفته ای تو...ای دختر صحرا نیلوفر..نیلوفر..." می اندازد. قدیمی است و پر صداهای متعدد. این عده دیگر یکی عموی بچه ها بود همراه زنش و دو تا پسر دبستانی اش. و چند نفر دیگر. شب اول شام سالاد الویه بود و کوکو و چیزهای دیگر اما نه برنج. آخر قرار بود فردا جلسه باشد و چلوکباب بدهند و نمی خواستیم چاق بشویم و همان هم زیادی بود. نمی خواهم روز به روز را تعریف کنم. فقط بگویم که این عمو که دو تا پسر به اسم سینا و سامان داشت که 11 و 8 سالشان بود، خیلی خوب شد که همراه خانواده اش آمد چون من خیلی با بچه هایش دوست شدم. آن قدر با هم رفیق شدیم که صبح سامان بلند می شد دست و صورت نشسته می آمد طرف من! و شب هم می خواست کنار من بخوابد و مامانش به زور می بردش و به من می گفت "بچه ها هر جا محبت ببینند می آیند". من به سامان می گفتم سوسک. چون صبح که از خواب بیدار می شد، یک چشمش رو باز می کرد و یک چشمش بسته بود و خیلی هم آفتاب سوخته شده بود. این اسم را رویش گذاشتیم و رویش خواهد ماند. نمی توانم بهش به اسم "سامان" فکر کنم، همان سوسک بهتر است. خودش هم کلی کیف می کرد از اینکه سوسک است و یک رقص خاص سوسکی هم می کرد. آخر کله پوک و تخس بود. برادرش اما شبیه اروپایی ها بود، شبیه آلمانی ها. نه اینکه بور باشد ولی موهای روشن داشت و پوستش برنزه شده بود و چشمهای خیلی قشنگی داشت. با سینا هم خیلی جور شدم. یک شب دستشان را گرفتیم و همراه دو تا دختر نیلوفر به اسم نوگل و نوا، بردیمشان خیابان گردی. پیاده. تمام راه حرف زدند. بلند بلند. هر ماشینی رد می شد می گفتند "آقا در ِ ت بازه!!" یا "آقا سقفت سوراخه!" یا "آقا پول هات داره می ریزه!". بعضی از این چیزها را خودمان یاد بچه ها می دادیم که بگویند و بخندیم. نامردی نکردند و تموم راه این ها را گفتند و اگر کسی دیگر بود می گفت آبرو ریزی کردند. ولی شهر غریب بود و آدم معذب نمی شد.
دو بار رفتیم جنگل ناهار خوران. دست 4 تا بچه را می گرفتیم (نوگل و نوا هم 10 و 12 ساله بودند) و می رفتیم که خودمان را گم کنیم. مامان ها به من می گفتند "بچه شیطون کن". به یک نتیجه خیلی بزرگ رسیدم و اون اینکه کار کردن با بچه ها رو دوست دارم و متقابلا بچه ها هم منو دوست دارند. شاید معلم انگلیسی بچه های کوچیک بشم یه روزی به زودی. بعد از تموم کردن پیش دانشگاهی. من ریاضی می خونم ولی ریاضی با هدف های زندگی ام نقطه تلاقی ندارد. راهمان از هم جداست. علتش هم این نبود که کسی زورم کرد، خودم تشخیص دادم که این رشته را از انسانی و تجربی بیشتر دوست دارم. و استعدادش را هم داشتم و علاقه هم. اما بیشتر از چند سال نه. بعدش باید جدا می شدیم. من می رفتم دنبال چیزهای بهتر. ریاضی مال آدم هاییست که در زندگی نمی توانند مساله های مهمتر و سخت تر زندگی را ببینند و حل کنند، و دلشان به رسیدن به جواب یک مساله ریاضی خوش است، از روی فرمول و قاعده. مال آدم هایی جز من است. مال من نیست. من، سهمم را از جای دیگری گرفته ام.
دلم خیلی برای سوسک عزیزم و برادرش و دخترعموهاش تنگ است. مخصوصا برای این دوتای اولی که خوشبختانه کرج هستند و می رویم ببینیمشان در جایی، به زودی.