خلاقیت گاهی یعنی پاک کردن همه آن چه نوشته ایم. و از نو نوشتن.
خودم را می بینم که سال دیگه، دغدغه های این موقعم را مسخره می کنم و احساس می کنم آن قدر دور شده اند که دیگر بر نمی گردند.
هر دوره ای که در زندگیم آغاز می شود همراه با این طرز فکر هست برایم که چقدر دوره قبلی مثلا چند ماه قبل بچه بودم و کارهایم بیخود و احمقانه بودند.
دوره هایی که از این قاعده به دور باشند خیلی کم اند. یک...دو...یک...یک... نه یکی بیشتر نیست. نه حتی یکی هم نیست. چقدر زیاد بزرگ می شویم.
اگر لازم نبود اینهمه بروم مدرسه و درس بخوانم از 2 سال پیش کار کردن را شروع کرده بودم. آخه کلاهتون رو قاضی کنید، 12 سال درس خوندن و بعد هیچ فرقی با دیگران نداشتن؟ این نیست آن چیزی که من می خواهم. شاید آن چه من می خواهم کس شدن است. و گم نبودن میان خیل آدم ها.
شده احساس کنید دلتان می خواهد فیلمی بسازید و صحنه خاصی را که همیشه تو رویاهایتان است نشان مردم بدهید؟ این مردم همان هایی هستند که از بس که زیادند برایتان اهمیتی ندارند و در عین حال یک جورهایی خیلی مهم است که هستند یا نه. من گاهی حس می کنم تنها با نوشتن نمی توانم آنچه را می خواهم بگویم بلکه می خواهم تصویر کنم آن تصور شخصی و درونی را. راستی به نظر شما کدام یک مهمتر است؟ کارگردان یا فیلمنامه نویس؟ چرا همیشه کارگردان معروف تر و مهم تر می شود در حالیکه نویسنده فیلمنامه ماجرا را بازگو می کند و شخصیت ها را می آفریند؟ این همیشه برای من سوال بوده.