دقت کردین آدم تو هر کلاسی یا تو هر مدرسه ای که باشه اون کلاس می شه بدترین و شلوغ ترین و خنگ ترین کلاس و اون مدرسه بدترین مدرسه از این لحاظ که وقتی همه بعد از امتحان های ترم یک هفته تعطیل هستن، اون مدرسه تعطیل نیست؟!!
واقعا که این دانشجوها چه کیفی می کنن. سه هفته قبل از امتحان ها و سه چهار هفته هم بعدش تعطیل هستن! وای یعنی من دارم واسه اینکه همش تعطیل باشم اینهمه درس می خونم؟ (کو اینهمه؟؟) اگه اوضاع این طوریه که خب از همین حالا به خودم همش تعطیلی می دم.
می دونید من 12 ساله که یک آرزویی دارم و نمی فهمم چرا خدا انقدر طولش می ده تا برآورده ش کنه؟ 12 سال، یه کم کمتر، 11 سال و نیمه، که دارم آرزو می کنم دیگه مجبور نباشم برم مدرسه! آخه چرا باید برم یه جایی که اصلا خوشم نمیاد؟ اون هم نه یک سال و دو سال بلکه 12 سال یعنی وقتی که بایستی بچگی می کردم و دست به تجربه های گوناگون می زدم. واقعا یک مقداری تلف کردن عمر هست به نظرم. چرا باید صبح ها قیافه م همش اخمو باشه و چشمام رو به زور باز نگه دارم تا بتونم جلوی پامو ببینم؟
شعر
آن چیزی نیست که تو می گویی
آن آشغال درپیت
آن شکارگاه پریان دریایی
آن من من من فقط من همه من
تو را دوست می دارم
نیست
اگر همه شعر عاشقانه می گویند
پس شعر
چیزی سوای شعر عاشقانه است
و شاعر کسی ست
که از همه چیز بگوید.
یقین بدان
که عاشقانه ترین شعر
آن است که تو را مجذوب خودت کند
هرچند در آن
سخن از دیگری به میان رفته باشد.
و بفهم
که تو فقط می توانی عاشق یک نفر
در آن واحد باشی
و آن یک نفر خودت هستی
پ.ن.
(بسیار مهم، مهم تر از خود شعر)
البته این به معنی آن نیست
که هر الدنگی که شعر گفت
و چند طرفدار دور خودش جمع کرد
شامل بابا مامان دوست پسر دوست دختر
شاعر است
چون از خودش خوشش می آید.
نخیر مثل اینکه وجود چاقوی ضامن دار در جیب ما الزامی شد! هرچی می خوایم مرتکب قتل و جنایت نشیم نمیشه. تو این مملکت اگه دخترها همراشون چاقو نباشه کارا پیش نمیره! امروز داشتم از یه کلاسی برمی گشتم با دو تا از همکلاسی ها، وقتی از جفتشون جدا شدم، یه مرتیکه ای نفهمیدم چی گفت ولی یه چیزی گفت که باعث شد من بایستم گوشه پیاده رو تا اون که پشتم بود رد شه بره ولی بعد که دوباره من هم راه افتادم دیدم اون وایساده. حالا فکر نکنین خیابون خلوت بود شلوووووغ عین چی. منم دیدم دو تا دختره دارن میان از جلو اون مرتیکه هم برگشته می خواد بیاد طرفم. سرش داد زدم "گورتو گم کن!" نکته اینجاست که من معمولا تو خیابون نمی تونم زیاد بلند حرف بزنم عادت ندارم. ولی عصبانی بودم و اینو انقدر بلند گفتم که مردک اومد مثلا جواب بده گفت "گم شو بابا" بعد یه چیز دیگه هم گفت که من بهش گفتم "خفه شو". تا حالا فکر می کردم این مزاحم ها رو فقط باید ایگنور کرد ولی امروز متوجه شدم که بهترین کار همانا داد زدن و آبرو بردن است! اون کلاسی هم که بودم یه سری داشتن از دخترهایی که تو تاکسی و خیابون و اینجاها دزدینشون و اذیتشون کردن حرف می زدن و هم این و هم این چیزی که تعریف کردم مزید بر علت شدن که من برم یه چاقوی تیز بخرم!
می گم جالبه من همیشه یه پست ادیبانه!! می ذارم بعدش یه پست رکیکانه! راستی یه سوتی هم تو اون پستی که شعر "مست باش" از شارل بودلر رو نوشتم، دادم که بهتون نمی گم. ولی اگه دقت کنین می فهمین! نکته ش همون اول هاست. ربطی هم به شعره نداره! دیگه فهمیدین کجاست دیگه!
- رودیارد کیپلینگ شاعر بی نظیری ست.
- همین؟ این را که بگویی که مسخره ات می کنند! مثل اینه که بگی این غذا خوشمزه ست!
- رودیارد کیپلینگ شاعری ست که به بی نهایت می رسد.
- یعنی چی؟
- یعنی هرچی که فکرشو بکنی رو در شعرش قید کرده. مثلا در همین شعر If می گوید که اگر همه به شما مشکوک هستند، شما به خودتون اعتماد داشته باشید. می گوید اگر شما شکست و پیروزی را ببینید و با هردو مثل هم رفتار کنید. می گوید اگر شما مشاهده کنید که آن چیزی که همه زندگی تان را سرش گذاشتید بر باد رفته و دوباره سعی کنید آن را از نو بسازید و مقاومت کنید. می گوید اگر همه اینها باشد، آن وقت شما انسان خواهید بود و همه زمین از آن ِ تان خواهد بود.
وقتی این شعرو می خونی احساس می کنی دیگه راهی برای "نه" گفتن به مشکلات نیست. فکر می کنی اگر بدبخت ترین فرد جهان هم باشی باز باید مقاومت کنی و در آن صورت انسان خواهی بود. به نظر می آید خود رودیارد کیپلینگ همه این سختی ها را با هم کشیده و سپس به همه مشکلاتش "برو"ی سختی گفته. انگار که از منظر خدا با ما حرف می زنه. از بلندترین منظر جهان. اون دور دورها وایساده ما رو نگاه می کنی و بهمون می گه چه کنیم. دستور نمی ده. پیشنهاد می کنه. آدم حرف یکی که باتجربه هست رو بیشتر گوش میده. پیغمبری به معنای واقعی از خودمان.
نه فقط این شعر که شعر Mother O' Mine هم همین حالت رو داره. می گه اگر در اعماق دریا بودم، می دونم اشکهای چه کسی به سمتم جاری می شه. اگر جسم و روحم لعنت شده باشه، می دونم دعاهای چه کسی باعث تکاملم میشه. مادرم. چه چیزی رو سراغ دارید که از لعنت شدن در هر دو جهان بدتر باشه؟ این یعنی دیگه آخرش. یعنی هر چیز بدی که فکر کنی توش هست.
وقتی می گم شاعری ست که به بی نهایت می رسد منظورم اینه. نمی دونم تونستم خوب توضیح بدم یا نه. باید شعراش رو خودت بخونی.
- این دری وری ها که گفتی درست ولی این ها باعث نمی شه من ازش خوشم بیاد.
- خود دانی.
1) آدم امتحان دیفرانسیل داشته باشه
2) معلم دیفرانسیلش افتضاح باشه
3) هرچی بلده فقط از حسابان پارسال باشه
4) فقط یه کمی بالاتر از حد قبولی نمره بیاره در حالیکه با نمره حسابان نهایی 18 اومده باشه بالا
5) امتحان کشوری باشه
6) دو روز قبلش آزمایشی سنجش بوده باشه و اون هم قصد داشته باشه با برنامه سنجش پیش بره
7) اصلا واسش این که کنکور ریاضی قبول بشه یا نه فرقی نداشته باشه و بخواد کنکور زبان قبول شه
8) نزدیکترین دوست مدرسه ش خنگول باشه و هیچی درس نخونه
9) از امتحان که بر می گرده باباش دم در وایسه ازش بپرسه "20؟"
10) باباش جواب بشنوه "مگه من کلاس اولی ام؟"
11) باباش برگرده بهش بگه "از اون دوستت یاد گرفتی انقدر ریدمون درس می خونی؟"
12) آدم خیلی هم ریدمون درس نخونده باشه ولی معلمش ریدمون باشه و کلاس دیفرانسیل هم به علت شماره 7 نره
خیییییییییییلی زور داره.
تذکر! فقط در صورت درج نام بنده در ذیل شعر، اجازه استفاده از ترجمه فارسی آن را دارید.
Enivrez-vous
Charles Baudelaire
Il faut être toujours ivre. Tout est là: c'est l'unique question. Pour ne pas sentir l'horrible fardeau du Temps qui brise vos épaules et vous penche vers la terre, il faut vous enivrer sans trêve.
Mais de quoi? De vin, de poésie, de vertu, à votre guise. Mais enivrez-vous.
Et si quelquefois, sur les marches d'un palais, sur l'herbe verte d'un fossé, dans la solitude morne de votre chambre, vous vous réveillez, l'ivresse déjà diminuée ou disparue, demandez au vent, à la vague, à l'étoile, à l'oiseau, à l'horloge, à tout ce qui fuit, à tout ce qui gémit, à tout ce qui roule, à tout ce qui chante, à tout ce qui parle, demandez quelle heure il est; et le vent, la vague, l'étoile, l'oiseau, l'horloge, vous répondront: "Il est l'heure de s'enivrer! Pour n'être pas les esclaves martyrisés du Temps, enivrez-vous; enivrez-vous sans cesse! De vin, de poésie ou de vertu, à votre guise."
Be Drunk
Charles Baudelaire
You have to be always drunk. That’s all there is to it. It’s the only way. So as not to feel the horrible burden of time that breaks your back and bends you to the earth, you have to be continually drunk
But on what? Wine, poetry or virtue, as you wish. But be drunk.
And if sometimes, on the steps of a palace or the green grass of a ditch, in the mournful solitude of your room, you wake again, drunkenness already diminishing or gone, ask the wind, the wave, the star, the bird, the clock, everything that is flying, everything that is groaning, everything that is rolling, everything that is singing, everything that is speaking…ask what time it is and wind, wave, star, bird, clock will answer you: “It is time to be drunk! So as not to be the martyred slaves of time, be drunk, be continually drunk! On wine, on poetry or on virtue as you wish.”
مست باش
شارل بودلر
ترجمه از خودم
باید همیشه مست باشی. تمامش همین است. این تنها راه است. تا حس نکنی بار هولناک روزگار را که پشتت را می شکند و تو را در مقابل زمین به زانو در می آورد، باید همواره مست باشی.
اما مست چه چیز؟ شراب، شعر و یا فضیلت. هرطور که دوست داری. اما مست باش.
و اگر گاهی، بر پلکان کاخی، یا بر چمنزار سرسبز جویباری، در انزوای اندوهبار اتاقت، باز هشیار شدی، در حالیکه مستی از سرت می پرد یا از تو دست برداشته است، از باد پُرس، از موج، از ستاره، از پرنده، از ساعت و از هر آنچه پرواز می کند، از هر آنچه فریاد می زند، از هر آنچه می چرخد، از هر آنچه نغمه سر می دهد، از هر آنچه سخن می گوید...بپرس که چه وقت است این وقت، و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت به تو پاسخ خواهند داد: هنگام مستی ست!
پس برای آنکه برده جورِ زمانه کشیده نباشی، مست باش، همواره مست باش!
مست شراب، شعر و یا فضیلت. هرطور که دوست داری.
- از کجا می دونی کلاس ورزش می رفته؟
- بند شلوار ورزشی ش از زیر مانتوی تنگش معلوم بود! می بینی چقدر بی آبروئه؟ نمی دونم اون دوست پسرش چطوری ریختشو تحمل می کنه!
- واه واه چه ضایع یعنی شلوار ورزشی ش رو زیر شلوار بیرونش پوشیده بود؟
- آره تازه شلواری که اون رو پوشیده بود برمودا بود یه کمی َم از زیرش زده بود بیرون!
- واااا من که بهش یه بار گفته م پسرای ایرونی فرهنگ ندارن ما واسه شون شلوار کوتاه بپوشیم!
- اصلا هم ندارندا! گفتم بهت؟
- نه چی رو؟
- یه بار با دو تا پسره قرار داشتیم، می خواستیم بریم یکی از این فرهنگستون ها...
- یکی از این چی چی ها؟
- نمی دونم فرهنگسرا بهش می گن، موزه می گن ول کن بابا اصلا چه فرقی داره فیلمش که چرت بود از اول تا آخرش یک نفر آدم حسابی خوش تیپ ندیدیم!
- اه چقد ِ بدم میاد از این فیلم ها که مردم میرن فکر می کنن خیلی روشنفکریه! آخه تو بگو فیلمی که توش پر دختر پسر خوشگل باشه بهتره یا فیلمی که توش یه مرتیکه احمق نشسته باشه همش سیگار دود کنه و از پنجره بیرون رو نگاه کنه؟
- داشتم می گفتم، رفتیم از همین جاها که گفته م، من و اون یکی دختره برمودا پوشیده بودیم، دم در یک سربازی بود برگشت گفت "خانوم ها این طوری راتون نمی دیم! یا باید جوراب بلند بپوشین یا از خیر تو رفتن بگذرین!" اون دختره می گفت بریم جوراب بپوشیم، من گفتم واه حالا جوراب از کجا بیاریم؟ اینه که دیگه بی خیال شدیم رفتیم به جاش یه جای دیگه!
- رفتین کجا؟
- دیگه نمیشه همه چیزو بگم که!
- د ِ بدو دیگه بچه دیرمون شد!
- بابا حالا مگه چیه؟ فوقش به آهنگ اولی یه نمی رسیم دیگه!
- نخیر مساله این نیست، مساله اینجاست که... ببینم خره یعنی تو نمی فهمی مساله کجاست؟
- چرا بابا می دونم به خاطر اون دو تا شازده می گی! ولی همچین بچسبم نیستن ها! بی خیال شو! به ماها که کسی شماره نمی ده!
- آره خب همشم تقصیر این شلوار بی ریختیه که تو زیر برمودات می پوشی! به خیالت کارت خیلی پسرونه و باحاله! بد بخت پسرها از دخترهایی خوششون میاد که واقعا دختر باشن نه از اونایی که ادای پسر بودن و خشن بودن در میارن!
- من که کاری با اونا ندارم، اصلا برن به درک! مثل همین صدام که رفت به درک!
- اون وقت تقصیر من چیه که به خاطر تو کسی بهم شماره نمی ده؟
- تقصیر اون دماغته!
این جریان مهاجرت ایرانیها کی شروع شد؟
گاهی وقت ها فکر نمی کنید تبدیل به جزو لاینفک زندگی هر ایرانی شده و بیشتر وقت ها باعث دل تنگی و افسردگی و سردی و مشکلات عدیده روحی روانی هستش؟
البته هیچ کس حق نداره از آدم اختیار انتخاب محل سکونتش رو بگیره ولی یک چیزها و یک کس هایی قادرند این کار رو بکنند. بیشتر هم یک چیزهایی، منظورم شرایط و موقعیت هاست.
می گم من خیلی احساس گناه می کنم از اینکه کنکوری هستم و میام اینجا هرچی به فکرم می رسه می نویسم که یک وقت به جاش نرم درس بخونم!
اینو گفتم که بدونین برای چی اینجا انقدر شلم شورباست.
ولی این حس گناهه که می گم خیلی قوی هستا!
راستی من دیگه خیلی بزرگ شدم. اونقدر بزرگ شدم که دقیقا می دونم می خوام در آینده چه کارهایی بکنم! می دونم که دلم می خواد نقاشی یاد بگیرم. من چند دفعه شروع کردم به کلاس طراحی رفتن. یعنی راستش نزدیک به سه باری سعی کردم این هنر رو یاد بگیرم. خصوصی و نیمه خصوصی و همه اینا رو هم امتحان کردم. ولی همه شون اولش می گفن خط خطی کن و کوزه بکش. منم که دفعه اول دوم کوزه کشیده بودم دیگه دفعه سوم حرصم گرفت. البته هیچ وقت نتونسته بودم خوب کوزه هامو بکشم و همیشه کج و معوج در می آمدند. ولی می دونم طراحی همش کوزه نیست. گاهی لازمه آدم از خیلی جلوتر شروع کنه و بعد به عقب بیاد! یعنی راستش دلم میخواد یک راست برم سر کشیدن چیزهایی که می خوام البته یه راهنما احتیاج دارم که بهم بگه از کجا شروع کنم همون طرحی که می خوام رو. هیچ اشکالی هم نداره آدم از اول کوزه نکشه مگه خیلی ها نیستن که همین طوری نقاشی کردن رو یاد گرفته ن و حرفه ای شدن؟ مگه اون ها تئوریک پیش رفتن و از خط خطی کردن شروع کردن؟ خط خطی ها رو که تو بچگی کردیم هممون!
یه کار دیگه ای هم که دلم می خواد بکنم اینه که برم تو روستاها و درس بدم. ولی از اینکه تنهایی توی یک روستای دورافتاده زندگی کنم می ترسم! اینم سنگ. راستش برام خیلی فرق نداره چی درس بدم حتی ریاضی هم حاضرم درس بدم ولی ترجیحا ادبیات و انگلیسی و اینا.
دیگه چی کار دوست دارم بکنم؟ دوست دارم بشینم شعر ترجمه کنم و بگم.
یه کار دیگه ای هم هست که خیلی خوشم میاد. می خوام تو خیابون بایستم، جاهایی که می دونم خلوته و ممکنه مزاحم دخترهای جوون بشن. بایستم یه گوشه ای که هیچ کس نبینه و با خودم البته چاقو هم داشته باشم، و وقتی صحنه چیده شد، برم جلو و کمک کنم به دخترها!
یه کار دیگه هم که خیلی خیلی دوست دارم انجام بدم اینه که یه شنل نامرئی مثل هری پاتر بپوشم و برای مدتهای طولانی برم جاهایی که می خوام و ببینم مردم چی می گن. برم توی خونه هایی که مثلا به عنوان مهمون رفتم توشون و واقعیتشون رو ببینم. قصه ها به آدم این فرصت رو می دن که بره تو خونه مردم! شایدم یه جورایی دلم می خواد همون کاری رو بکنم که کریستین بوبن تو کتابش (فکر می کنم نور جهان) نوشته. این که تمام روز تو خیابون ها ول باشه و زندگی بکنه و زندگی ببینه و شب ها بره یه جا ساز مثلث رو تو یه دیسکویی به صدا در بیاره. نه دقیقا این کار رو ولی منظورم اینه که اون خوب می فهمه چی می گم.
پ.ن: پایان شب سیه سپید است
۱) دارد برف می آید فراوان
۲) بعد از هر پست "بدم میاد" یک پست "خوشم میاد" هم باید باشد.
همیشه فکر می کنم اون دنیایی وجود داره که من وقتی بمیرم می تونم توش هرچقدر که بخوام با دوست هایی که دوستشون دارم باشم و از کنارشون جنب نخورم. و اگر اون دوست ها دوست نداشته باشن تمام مدت کنار من باشن؟ خب یک راه حل آسون هست، اون ها لازم نیست پیش من باشن. پیچیده است. ولی فکر می کنم این طوری باشه. چه که خیلی دل گرم کننده است. پیش همه اونهایی باشی که دوستشون داری و اگر اون ها هم تو رو دوست دارن با تو هستن ولی اگر ندارن، برای اون ها وضع فرق می کنه. می دونین مثل چی؟ مثل اینکه همه مون بتونیم در آن واحد چند جا باشیم.
بعد یه چیز دیگه م هست. فکر نمی کنم خدا انقدر کوچیک باشه که برای انتقام همه بنده هاشو هرچند بد بوده باشن بذاره تا ابدالدهر جزجز بسوزن تو آتیش. یعنی عمرا این طوری باشه. مطمئنم یک مجازاتی هست ولی نه این طوری.
حتی اگر هیچ چیزی هم توی دنیا لیاقت کشف شدن نداشته باشه، و هیچ چیزی اون طوریام که انتظار داریم جذاب نباشه فکر می کنم کوچیدن از این دنیا به یک دنیای دیگه جذاب باشه. و اگر نباشه چی؟؟
آره دیگه من به معاد و آخرت اعتقاد دارم. ولی اعتقاد ِ خودمو دارم. یک بار به یک دوستم داشتم می گفتم "اه!! این خدا هم کِرم داشته منو این طوری آفریده ها!" (نمی گم چه جوری تو خماری ش بمونین!) دوستم که اصلا هم مذهبی نیست، بهش برخورد. به خداش برخورد. گفت کفر نگو مگه تو کافری! گفتم خب من با خدام راحتم هرجوری بخوام باهاش حرف می زنم. خدای من انقدر کوچیک نیست که این چیزا بهش بربخوره. مثل یک رابطه دوستی هست رابطه مون و اون خیلی باجنبه تر از شماهاست! ولی اون بازم می گفت تو کفر می گی. من چه جوری به اینا حالی کنم که رابطه ما خیلی فرق داره با این رابطه های زمینی؟ و اینکه هروقت بخوام به خدام کلمه های خیلی زشت تر هم می گم و وقتی هم که ازش راضی ام کلی قربون صدقه ش می رم. اون شعر ته ادبیات فارسی کلاس سوم دبیرستان هست، یادتونه؟از مثنوی مولوی. موسی و شبان بود اسمش.
شما چطور؟ ارزش نداشته شو از دست داده. اشکال ما مردم اینه که فکر می کنیم همه چیز رو باید مستقیم گفت و گندش و در آورد.
از اضافه های تشبیهی که به این کلمه مربوط می شن هم بدم میاد: پرنده عشق، مرغ عشق، آسمان ِ عشق.
می رینن تو زمین و زمان این شاعرایی که هی این کلمه های بی معنی رو به کار می برن. می دونین چطوری می تونین شعرتون رو خراب کنین؟ توش صد مَن تشبیه بی جا و به جا به کار ببرید. من هیچ وقت اگر شعری پر تشبیه باشه سعی نمی کنم تصویرش کنم. وقتی می گین "پنجره محبت"، "کوچه تنهایی هایم" حالم از شعرتون به هم می خوره. محبت که پنجره نداره! بی خیال این ها بشید لطفا. از واقعیات حرف بزنین، از چیزهایی که می بینید. شما محبت می بینین وقتی اون پنجره رو به خیابون و شهر کثیف دودگرفته تون رو باز می کنین؟ خیال کردین چرا شعر فارسی روز به روز از اوج ِش دورتر میشه؟ سوای این که بعد از هر اوجی فرودی هست، یک علتش این هست که شعرهای ما در حال زندگی نمی کنن. سعی نمی کنیم از چیزهایی بگیم که فرق داشته باشن. اون شعر دست هزارمی که تو می گی رو اولین بار خود نیما یوشیج و شاملو و فروغ و اخوان گفتن، تو نمی خواد بیخودی زحمت بکشی. اگرم می خواین تشبیه استفاده کنین به چیزهای جدید فکر کنین. "کفش بی پولی هام"، "کوچه متجاوز".
با عرض معذرت اگر دل تون رو شکستم، این پست یک پست "بدم میاد" بود. اگر شما از این کلمه خوشتون میاد کماکان به خوش اومدنتون ادامه بدین. کسی جلوتونو نگرفته! من هم نگفتم از خودش بدم میاد ولی این کلمه بار خیلی سطحی ای داره. و اون طور که باید مقصود رو نمی رسونه و این استعاره ها هم هیچ خدمتی بهش نمی کنن. اما بعضی شعرهام هست که به مضمون این کلمه "عشق" بر می گردن بدون اینکه مستقیم ازش حرف بزنن و من دوستشون دارم.