You will never reach me
i'm so much better a runner, so much faster
in a glimpse of an eye I run from Delhi to Chicago
I stop only to drink water
and I wear my parapluie to swim across the oceans
I
like Pinnochio
get fooled
and Rambradnt can't paint my portrait
.cause I'm always running
I've bought my gravestone
in Nevada
.and I'm running to get there in time
دیدین بعضی ها وقتی شروع به حرف زدن کنند یک بند حرف می زنند به عبارتی ور می زنن؟ من یک همچین همکلاسی ئی تو مدرسه مون دارم. من با آدم های ابله خیلی مشکل دارم. با آدم هایی مثل این که خودشان هم برای حرفشان آن قدر ارزش و اهمیت قائل نیستند که حداقل در یک شرایطی و با یک حالتی بیانش کنند که بقیه بهش توجه کنند. این دختر از آن هایی ست که فکر می کند هرچه خودش می گوید درست است. می دانم که در یک خانواده مذهبی زندگی می کند. سنّی هم هستند. و فکر می کنم همین که بیشتر اطرافیانش در مدرسه و جامعه سنّی نیستند، باعث شده همه جا حالت تدافعی به خودش بگیرد. فورا تا بگویی چی می گوید نه اسلام اینطوری نگفته. من واقعا نمی تونم حرفاش رو اینجا منتقل کنم چون هیچ وقت درست گوش ندادم چی می گه. همیشه وقتی حرف می زنه فقط به این فکر می کنم که این کی ور زدن هاشو تموم می کنه و گاهی لبخندی میاد روی لبم از شدت و زیادت حماقت و سفاهت این دختر! باور کنید من فقط 10 ثانیه اگر یک چیزی را برایش توضیح بدهم اون 10 دقیقه بدون توقف و با صدایی آهسته و یکنواخت همین طور حرف می زند و کاری هم ندارد تو گوش می کنی یا نه. طوری شده که دیگر اصلا برایم مهم نیست اگر وسط حرفهایش با یکی دیگه شروع به حرف زدن کنم! آخه آدمی که خودش واسه حرفاش ارزش قائل نیست من و شما چطور باشیم؟ بدبختی جلوی من هم می شیند. وای نمی دانید توی مدرسه ها چقدر بچه های احمق وجود دارند. من یک کاری می کنم: از آن جلوی کلاس شروع می کنم تعداد آدم های خنگ را می شمارم. و گاهی برعکس تعداد آدم هایی که فکر می کنم از هوش به نسبت خوبی برخوردارند. شاید فکر کنید چه مغرور! ولی واقعا تفریح خوبی ست. هرجا که هستید. شروع کنید بشمرید "این آدمه انقدر نفهم و خنگه که هیچ وقت شرایط محیط اطرافش رو درک نمی کنه. این یکی فقط به فکر لباس ها و آرایششه. این یکی فقط به جنس مخالف فکر می کنه و خنده های عشوه ای می کنه. این یکی قابل تحمل است یک چیزهایی حالیش است." می دونید، من کاری با این که درس شون خوبه یا نه ندارم. هرچند بی تاثیر نیست. منظورم هم از هوش بیشتر یک شعور هست، یک قدرت درک اجتماعی. درسته که هر کس برای خودش معیارهای خاصی از آدم باشعور و باهوش و فراست داره اما باور بفرمایید بعضی از آدم ها هستند که شما دلتون می خواد در سطل آشغال رو باز کنید و تالاپی بندازیدشون اون تو! بهشون می گن سفاهت مجسم!
یک نمونه دیگرش را هم سراغ دارم. دوستم که از پارسال باهاش دوست هستم و البته این اواخر بیشتر دشمن! این دختر فکرش به هیچ چیز قد نمی دهد. یعنی یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید! فقط به فکر قرار گذاشتن با پسرهای جدید، قرض گرفتن لباس های جدید و خوشگل بر و بچ، و شیوه های مختلف آرایش مو و صورت است! نمره هایش هم همیشه با تقلب در حد قبولی آمده است. جالب اینجاست که ادعایش می شود آی کیوش از من کلی هم بالاتر است! می دونید چی می گه؟ می گه من هم اگه اندازه تو می خوندم 20 می شدم همه امتحانامو! (اگر منظورم رو از این جمله فهمیدید که هیچ اگر نه مطمئن باشید هیچ رقمه نمی شود حالیتان کرد!) بگیرید لطفا درجه بلاهت رو! فردی که خودش را خیلی خوشگل و ملوس و تو دل برو و در عین حال باهوش و بااستعداد و متفکر می داند! بله تفکری در این حد که "به نظر من الان همه آدم های خرپول (بازاری ها را می گفت) خییییییلی بافرهنگند!" واقعا وقتی این جمله رو گفت من موندم! اینو دیگه هر الدنگی می دونه که هیچ این طور نیست و بیشتر بازاری ها خیلی یک بعدی و مادی هستند (استثنا هم وجود دارد) و فقط به فکر اسکناس هستند و بچه هایشان را طوری بار می آورند که از زندگی جز پول ندانند و نشوند! (اگر شما از همچین قشری هستید بهتان برنخورد شاید شما جزو همین استثناها باشید!)
باری می گفتم. این دوستم تا حالا چندین مرتبه شده که از من پول بخواهد. نه اینکه فکر کنید باباش ندارد بهش بدهد، نه، هر چقدر هم که بگیرد کم است! من چند دفعه اول بهش دادم. اما خیلی سخت پس می دهد قرضش را. و من هم البته آدمی نیستم که بگویم نوش جانت! و تا قران آخر را می گیرم. هیچ وقت هم این طور نبوده که آن مقدار پول برایش حیاتی باشد، نخیر، یا می خواسته لنز رنگی بخرد یا کفشی لباسی چیزی بخرد یا اینکه یکی از دوستانش برای کادوی ولنتاین دوست پسرش پول کم داشته و یا اینکه می خواسته قمار بازی کند! بله، فکر کنید، این ها باعث می شود شما هم بروید و از دوستتان گدایی کنید؟ باور بفرمایید همین دیروز صبح آمده بود دنبالم که برویم مدرسه، درو باز کردم اومد بالا نشست بغل جاکفشی روی سرامیک یخ! و عین این گداها کلی عجز و لابه کرد که "ترو خدا فلانی می خواد واسه دوست پسرش کادو بخره 5 تومن بیشتر نداره. تو چقدر داری؟" و من ِ بیچاره رقم را می گویم بی اینکه قصد داشته باشم بهش دیناری بدهم! و بعد دوباره اصرار می کند. و من می گویم به ما چه که اون کم داره! و در آخر مجبورم محلش ندهم. واقعا شما رویتان می شود برید دم در خونه ی دوستتون بشینید واسه 10 تومن التماس کنید؟ بدون اینکه نیاز داشته باشید! بقیه بهم می گویند برای خودش می خواسته الکی گفته. روش نشده. ولی واقعا تا چه حد پررویی؟ البته من در خانواده ام به داشتن دوست های خر (خنگول، عوضی) معروفم و اعتقاد دارم چندان تاثیری هم از هیچ کدامشان نگرفته ام. ببینید من از خر تعریفی دارم. خر این دختر است. خر آن کسی است که تمام فکر و ذکرش همین چیزهایی ست که گفتم. وگرنه اگر قسمتی از فکر و ذکرتان این ها باشد هیچ موردی ندارد و من همان طور که با همچین آدمی آبم توی یک جوب نمی رود، با آدمی که از آن طرف افتاده و تعصب مذهبی دارد و به حجاب اعتقاد قوی دارد هم، آبم توی یک جوب نمی رود!
من از همان اولش بیراهه آمدم. نباید جلوی حرفهایش کوتاه می آمدم. نباید وقتی پسرهای توی خیابان را فقط به خاطر اینکه فلان قسمت لباسشان ایرادی داشت و مثلا با بقیه اش ست نبود، مسخره می کرد، به حرفش می خندیدم. نباید وقتی زوج هایی را که خودشان هم را پسندیده بودند، او نمی پسندید و اه اه می کرد، من هم اه اه کنم. نباید وقتی از اتو زدن هایش حرف می زد من هم بگم خب بعد چی؟ همیشه با یک خوشحالی خاصی می آید تعریف می کند آره نمی دونی همه پسرها از تو ماشین برمی گشتن منو نگاه می کردن! نمی دونی چند تا ماشین واسمون ایستاد که! بنده خدا فکر می کند من مثلا حسودیم می شه! تصمیم گرفتم دیگر خودم باشم تو دوستی هام. اگر می بینم فردی به من نمی خورد از لحاظ فکری یا هرچی، با چنگ و دندان نگهش ندارم و یک "شما را به خیر و ما را به سلامت" بگویم و قیدش را بزنم. بعللله، قید بعضی آدم ها را باید زد. با آدمی که خودش به صراحت اعتراف می کند که در تمام عمرش حتی یک کتاب هم محض خالی نبودن عریضه، نخوانده است، جز این چه می توان کرد؟؟
پ.ن. بابا می گوید این دوستت ذاتا گداست هرچند در واقع این طور نباشد! منظور این که هرچقدر بیشتر داشته باشد کمتر دارد.
شب ها را سیل برده ست
من به ره مانده در این روشنایی
دیگر فقط خواب دم صبح است و خواب دم صبح.
منظورم واقعا
فقط
همین بود.
نه چیز دیگر.
چرا سعی داری تعبیرش کنی؟
تعجب نکن
بله این من هستم
من ِ شاعر
که با تو سخن می گویم.
باری
اگر شکنجه می شوی مختاری
این گونه تعبیرش کنی:
خوشبختی زیر دلش را زده است.
تمام زندگی برایش امیدواری صبح گونه است و بس.
باشد برو و من را تنها بگذار
با این غم بنهفته که در دل دارم
از تو که سعی داری صبح من را شب کنی.
دارند چمدان ها را می بندند
صدای باز و بسته شدن مداوم قفل های فلزی می آید
پله ها عجله دارند
بوسه های دم ِ رفتن
سوت دلهره آور قطار
جسم می کَند و می رود
دل هنوز این جاست
آی چمدان ها خوش به حالتان که همراهش دور می شوید!
وقتی وبلاگ آدم هایی رو می خونم که خاطرات روزمره شون رو می نویسند احساس دوگانه ای بهم دست میده. فکر می کنم اگر این آدمی که این ها را می نویسد و این جور زندگی می کند، این قدر خوشبخت است، چرا من نباشم؟ من لیاقتم از او بیشتر است و می توانم بیشتر از او خوشبختی را بچشم. یک حس دیگر هم که یک جورهایی در تناقض با این است بهم دست می دهد. و آن این که خودم را مثل یک تماشاچی می بینم، یک تماشاچی در یک سالن سینما مشغول تماشای یک فیلم خانوادگی، در حالیکه هیچ دسترسی ئی به آن خانواده ندارد. انگار خوشبختی آن ها برایش خیلی دور است. وبلاگ به آدم این امکان را می دهد که شاهد زندگی نیمه خصوصی مردم باشد. اما باز هم تو را داخل زندگی کاملا خصوصی افراد نمی کند. آدم ها هیچ وقت نمی آیند از چیزهایی بنویسند که مایه سرشکستگی شان است. اگر غمی باشد، همه از به هم زدن با دوست پسر/دوست دخترشان است، و از خستگی کارهای روزمره شان و از غلیان احساسات منفی شان. انگار ما آدم ها با بدبختی هایمان هم فخر می فروشیم! هیچ وقت کسی در وبلاگش نمی نویسد وای من چقدر زشت هستم، یا من چقدر فقیرم. در وبلاگ ها این چیزها همیشه نهفته است. هیچ کس مایل نیست زندگی اش را کامل رو کند. از وقتی شروع به نوشتن می کنیم هزاران چیز به مغزمان هجوم می آورد و می گوییم نه این را بگم بی ادبی یه، اینو بگم می گن امل دهاتی، اینو بگم می گن بیچاره. از کلمه خودسانسوری هیچ خوشم نمی آید. منظورم واقعا کلمه اش هست، آوایش، صدایش وقتی که صدایش می زنیم. ولی حقیقت این است که همه مان خودمان را در غل و زنجیر می کنیم و چیزهایی را می گوییم که ما را در نظر بقیه بالا ببرد. خودم هم همین طوری هستم. و گاهی چقدر هوس می کنم یک وبلاگ ناشناس بزنم، وبلاگی که هیچ آشنایی آدرس آن را نداشته باشد، و از آن چیزهایی بنویسم که واقعا من را زجر می دهند. چیزهایی هست که مرا خیلی بیشتر از این ناراحتی هایی که در وبلاگ کنونی ام ابراز می کنم، شکنجه می دهند. شاید زیاد نباشند چه که اگر زیاد و دائم بود حتما این کار را می کردم. ولی مطمئنم یم روزی که به اینجایم برسد، یک وبلاگ دیگر می زنم و در آن دقیقا آن چیزهایی را می گویم که همه از گفتنش ابا داریم.
داریم به دو روز مهم در تاریخ اسلام نزدیک می شوم و من سر در نمی آورم این چه وضعش است که روز به این مهمی را (البته در صدر اسلام و نه حالا که 1400 سال گذشته و دیگر قوانین اسلام آن قدر کهنه شده اند و دین جدیدتری آمده) این طور گند می زنند و همه با آمدنش خوشحال می شوند که غذای نذری می خورند و می ریزند در کوچه و خیابان و رفیق بازی می کنند. آخر جشن که نیست! شما بگویید احمقانه نیست آدم روز جشن بماند خانه و کارهای عادی اش را بکند و روز عزا بریزد در خیابان خوشحالی کند؟ البته بنده که مشکلی با این رسم و رسوم ندارم و اتفاقا باحال هم هست، هر آئینی که با ملت های دیگر فرق کند یک جورهایی باحال می شود. مطمئن هستم معلم دینی مان که شنبه زنگ اول باهاش کلاس داریم حتما یک چیزی در مورد این دو روز می گوید و می گوید این دو روز مقدس هستند شما مثل این دختر پسرها (پیف پیف بو می دهند چادر من که نیست که بو می دهد آن ها با آن عطرها و ادوکلن های گران قیمتشان بو می دهند) نروید توی دار و دسته عزای حسینی و هرهر کرکر کنید! و پشت بندش هم یک یا دو نصیحت می کند که تا می توانید این دو شب دعا کنید و قرآن بخوانید ثواب دارد هرچند از معنی اش هیچ چیز دستگیرتان نشود!