امروز با خواهرم از پنجره به گلهای حیاط روبرویی نگاه می کردیم. بنفش و زرد و سفید.
خواهرم دلش می خواست وسط آن گل ها باشد.
می خواست خودش را راست از پنجره پرت کند پایین تا به آن گل ها برسد.
بهش گفتم "نه!"
گفت "خب می خوام برم پیش اونا دیگه! مگه اینجوری به اونا نمی رسم؟"
چه مسیر صاف و ساده ای هست تا مرگ. چقدر از دور جذابیت دارد.
و مگر می شود با سخن راست ممانعت کرد.
بلی ولی مرده.
و مگر زندگی چیزی جز کنار گل ها بودن است؟
و چیزی جز در آغوش کشیدن رویاها...
خانه زندان است
مدرسه زندان است
ای روح ناآرام
به کجا می خواهی سرک بکشی؟
از این کشور به آن کشور،
آدم ها را رها می کنی،
می خواهی آزاد باشی،
ای روح لجام گسیخته
از کدامین دیار آمده ای
که هیچ آزادی و آسایشی تو را ارضا نمی کند؟
- - - - - - - - -
تصور شما از فرستاده شدن یه بسته یا پاکت نامه توسط پست چیه؟
من همیشه فکر می کنم مرسولات پستی مون رو که به باجه پست تحویل می دیم ، توسط نور و فضا و امواج به اون سر دنیا می رسن. هیچ وقت موقعی که می گم "فلان چیز رو پست کردم" به این فکر نمی کنم که اون نامه یا بسته باید توسط یک سری انسان به اون ور آب ها منتقل بشه. برای همین هم تعجب می کنم از این که مثلا یک نامه ای باید دو ماه طول بکشه تا به دست گیرنده برسه. چون به این فکر نمی کنم که باید منتظر هواپیما یا قطار یا اتوبوسی (که البته بعید می دونم با اتوبوس نامه ها رو این ور اون ور ببرن، ولی یک لحظه فکرش رو بکنید، اتوبوس نامه رسان!) بمونند که به مقصد حرکت کنه.
تصور می کنم نامه ها رو با یک شوت یا پرتاب به کشورهای دیگه پرتاب می کنن. نمی دونم چیزی که باعث شده این تصور بهم دست بده وجود اینترنت و ایمیل هست یا نه. چون آدم با ایمیل واقعا یک همچین کاری می کنه! یعنی تو اگه الان یه ایمیل واسه کسی بفرستی، پنج دقیقه بعد میای چک کنی ببینی جوابت اومده یا نه و توقع داری طرف نامه ت رو گرفته باشه به همین زودی. این ایمیل فرستادن تاثیر می گذاره رو اون احساس من.
واضح تر بگویم. من فکر می کنم وقتی نامه ام را به دست خانومی که در باجه پست نشسته می دهم، لحظاتی بعد نامه غیب می شود و به دست تو می رسد!
در راه بازگشت از کلاس عربی کنکور
(دقت کنید، با مقنعه)
نم نم بارون - صبح تو خونه بنیامین گوش کردم. خلاصه آخر ِ رمانتیسیسم
پسری با بلوز سبز فسفری و موهای سیخ سیخی و دیگه بقیه شو نمی تونم توصیف کنم
-شبتون به خیر.
-خانوم می شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
شتاب گام ها بیشتر می شود.
-خانوم به خدا من مزاحم نیستما فقط می خواستم چندتا کلمه باهاتون حرف بزنم. قصد مزاحمت ندارم.
-(این من است) اصلا!
پشت خط کشی ایستاده ام. می خواهم بپرم آن ور خیابان اما ماشین ها امان نمی دهند.
-نرو جلو خطرناکه. تصادف می کنی اون وقت من ناراحت می شما. اینا عوضی ان. رانندگی بلد نیستن که.
به توصیه اش سعی می کنم گوش کنم اما از آنجا که تقریبا جایی برای تکان خوردن نیست و او بغل دستم چسبیده زیاد جا به جا نمی شوم.
بعد از چند ثانیه همگی با هم از خط کشی رد می شویم.
-حالا چرا انقدر تند می ری.
-(این صدای راوی ست) ببین برو به یکی گیر بده که بهت پا بده.
-آخه من ازت خوشم اومده.
-(و این باز هم صدای راوی ست) بیخود کردی.
-چی؟؟
-(دیگه نگم دیگه خودتون بفهمید) گفتم بیخود کردی!
- حالا چرا فحش می دی؟
...
-ج ن د ه !
فکر کنم اون کسی که باید همچین فحشی می داد من بودما!
فکر می کنم امشب اشتباهی پیش آمده. همه چیز خراب است. خبررفتن پشت خبر رفتن. یافتنی و سپس از دست دادنی فی الفور اولی اش بود. بعدی مرگی بود که چندی در کمین بود. سیّم ترک وطن بود. اگر بخواهم بگویم باز هم هست چهارم هم دارد، پنجم نیز و بگیر برو تا آخر.
دیگر خبرها مرا شگفت زده نمی کنند. اگر هم به کسی بگویم "اوه جدی؟" آن قدر عمیق نیست که بشود گفت خنجرش فرو رفته. اما در عوض کلی غمگینم می کنند. و دیگر انگار آن غمگسارهای قدیمی هم نیستند.
می خواهم بِکَنَم و بروم. می پرسید کجا؟ همین جا، جایی ندارم بروم. همه جا که اینجا نمی شود. اینجا من بچگی ام را دارم و اگر از آن جدا شوم انگار نصف جهان را از من گرفته اند.
اما اغراق می کنم. روزی خواهم رفت و شما را تنها خواهم گذاشت با یک دنیا حسرت و آه و افسوس و فغان.
باز هم خیالات به سرم زده. دیگر نه هیچ حسرتی و آهی و افسوسی و فغانی.
کنجم رو تا ابد هیچ کس پر نخواهد کرد؟