همیشه سر قوری دعوا و مرافعه به راه بود.
صبح ها یکی زودتر بلند می شد و چای دم می کرد. و آن یکی اغلب پدر خانواده بود. که شب ها دیر می خوابید و صبح ها زود برمی خاست. هر چه جوانی از او دورتر می شد، خوابیدن برایش سخت تر می شد. شب ها چشم که هم می ذاشت تمام غصه های روزش می آمد پیش چشمانش.
گاهی هم یکی دیگر چای را دم می کرد. اما این یکی هیچ وقت ته تغاری خانواده نبود. حتی وقتی صبح ها همه خواب بودند و او کله سحر بلند می شد که برود مدرسه، باز هم چای دم نمی کرد. چای برایش از واجبات زندگی نبود. می توانست بدون آن هم سر کند.
اگر آن که زودتر بر می خاست و زیر کتری را روشن می کرد و آب را جوش می آورد (و گفتیم که این "آن" هرگز ته تغاری خانواده نبود)، به اندازه دو نفر چای دم می کرد، همیشه نفر سومی پیدا می شد که بگوید "آی ما هم چای می خواستیم!". و اگر به اندازه سه نفر چای دم می کرد، نفر چهارمی پیدا می شد که همین را بگوید.
و پیش می آمد که به اندازه چهار نفر چای دم کنند و نفر چهارم آن صبح میلی به چای نداشته باشد و به جایش شیر بنوشد.آن وقت اضافه می ماند توی قوری و آن قدر زیرش روشن می ماند که عاقبت رنگش به قدری تیره می شد که کسی رغبت نمی کرد از آن برای خودش در فنجان بریزد و با نان و پنیر صرف کند.
هنوز خاطره آن سال ها در ذهن ها پا برجاست. آن سال هایی که درست بعد از صرف ناهار، پدر خانواده فرمان می داد چای را دم کنند. و مادر با این که وسط غذا خوردنش بود از جایش بلند می شد و زیر کتری را روشن می کرد. و گاهی هم پدر فرمان نمی داد و خودش به خواسته خودش جامه ی عمل می پوشاند.
و همه فامیل و دوستان که این عادت پدر را نادرست می پنداشتند، او را نصیحت می کردند که "چای بعد از غذا، آهن ِ غذا را از بین می برد و غذا را بی خاصیت می کند." ولی این حرف ها کارساز نمی شد و پدر باز هم عادت چای ِ بعد از ناهارش را ترک نمی کرد.
اما یک روز که چشمهایشان را باز کردند، دیدند که این عادت از سر پدر به در رفته، و هرگز نفهمیدند چطور.
و حتی از وقتی که پدر دیگر بعد از ناهار چای نمی خورد، باز هم بچه هایش هر روز ظهر بهش می گفتند "یادته اون وقتا بعد از ناهار فوری چای می خوردی؟"
و چای مهمترین دغدغه این خانواده بود.
و مادر چای عطری دوست داشت. و پدر همیشه به طعنه به او می گفت "یه کم ادوکلن هم توش بریز."
و در این خانواده که چای از مقدسات بود، دختری وجود داشت که چای را صرفا به خاطر مخلفات همراهش نوش جان می کرد!
من را
مجازات کرده اند
حسنی بیا دوباره
دوست های واقعی بشویم
و زنگ تفریح که می خورد
دست هم را بگیریم
و بعدتر
با هزار ناراحتی
برگردیم توی کلاس
بیا دوباره
اول سال که می شود
به هم بگوییم
"میای با هم دوست بشیم؟"
حسنی
پاره ی تنهای من
سر زنگ املا
خنده هایت
صدای معلم را قورت می داد
و من دیکته هایم همیشه کم می شد.
من
باید صد بار
از روی
"من قول می دهم دیگر تنبلی نکنم"
بنویسم
اما
هنوز هم
دلم می خواهد
از صبح تا شب،
از شب تا صبح،
تنبلی کنم.
چرا همیشه
قشنگترین کارهای دنیا
جرم محسوبند
حسنی من را مجازات کرده اند.
بیا با هم از مدرسه فرار کنیم.
پ.ن. حسنی: همان که جمعه ها به مکتب می رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ء نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
"دوست" از سهراب سپهری
و نشد که یک بار صندلی ات را بگذاری کنار پیانو، و صدای نواختن من را بشنوی.
باید روزی دست کم 2 تا سیب زرد بخورم. از سیب سرخ بهتر است هرچند ظاهرش خیلی بیچاره می ماند. یک سیب زرد چقدر تنهاست. برای هفت سین قرمزهایش را سوا می کنند. سرخ می گویند رنگ عشق و عاشقی ست. اما هرچیزی که شورش را دربیاورند بی مزه می شود.
می توانستم برایت باخ بزنم. که به موزارت هم ترجیحش می دهم. بتهوون چقدر باید غمگین شده باشد برای از دست دادن بزرگترین نعمت زندگی اش: شنیدن. فکرش را می کنم. اگر از من گوشم را بگیرند نقاش خواهم شد. و بعد به خدا می گویم منظورم این نیست که حالا بیا و گوش ما را بگیر که ما نقاش معروفی بشویم!
من عاشق نوایی هستم که از اعماق قرون می آید. مثل واگنر. مثل چنگ. انگار آدم های قرن هجدهم در کنارم در حال رقص هستند.