تبليغاتX
سه تی لیته - شاهد زندگی

وقتی وبلاگ آدم هایی رو می خونم که خاطرات روزمره شون رو می نویسند احساس دوگانه ای بهم دست میده. فکر می کنم اگر این آدمی که این ها را می نویسد و این جور زندگی می کند، این قدر خوشبخت است، چرا من نباشم؟ من لیاقتم از او بیشتر است و می توانم بیشتر از او خوشبختی را بچشم. یک حس دیگر هم که یک جورهایی در تناقض با این است بهم دست می دهد. و آن این که خودم را مثل یک تماشاچی می بینم، یک تماشاچی در یک سالن سینما مشغول تماشای یک فیلم خانوادگی، در حالیکه هیچ دسترسی ئی به آن خانواده ندارد. انگار خوشبختی آن ها برایش خیلی دور است. وبلاگ به آدم این امکان را می دهد که شاهد زندگی نیمه خصوصی مردم باشد. اما باز هم تو را داخل زندگی کاملا خصوصی افراد نمی کند. آدم ها هیچ وقت نمی آیند از چیزهایی بنویسند که مایه سرشکستگی شان است. اگر غمی باشد، همه از به هم زدن با دوست پسر/دوست دخترشان است، و از خستگی کارهای روزمره شان و از غلیان احساسات منفی شان. انگار ما آدم ها با بدبختی هایمان هم فخر می فروشیم! هیچ وقت کسی در وبلاگش نمی نویسد وای من چقدر زشت هستم، یا من چقدر فقیرم. در وبلاگ ها این چیزها همیشه نهفته است. هیچ کس مایل نیست زندگی اش را کامل رو کند. از وقتی شروع به نوشتن می کنیم هزاران چیز به مغزمان هجوم می آورد و می گوییم نه این را بگم بی ادبی یه، اینو بگم می گن امل دهاتی، اینو بگم می گن بیچاره. از کلمه خودسانسوری هیچ خوشم نمی آید. منظورم واقعا کلمه اش هست، آوایش، صدایش وقتی که صدایش می زنیم. ولی حقیقت این است که همه مان خودمان را در غل و زنجیر می کنیم و چیزهایی را می گوییم که ما را در نظر بقیه بالا ببرد. خودم هم همین طوری هستم. و گاهی چقدر هوس می کنم یک وبلاگ ناشناس بزنم، وبلاگی که هیچ آشنایی آدرس آن را نداشته باشد، و از آن چیزهایی بنویسم که واقعا من را زجر می دهند. چیزهایی هست که مرا خیلی بیشتر از این ناراحتی هایی که در وبلاگ کنونی ام ابراز می کنم، شکنجه می دهند. شاید زیاد نباشند چه که اگر زیاد و دائم بود حتما این کار را می کردم. ولی مطمئنم یم روزی که به اینجایم برسد، یک وبلاگ دیگر می زنم و در آن دقیقا آن چیزهایی را می گویم که همه از گفتنش ابا داریم.

 

داریم به دو روز مهم در تاریخ اسلام نزدیک می شوم و من سر در نمی آورم این چه وضعش است که روز به این مهمی را (البته در صدر اسلام و نه حالا که 1400 سال گذشته و دیگر قوانین اسلام آن قدر کهنه شده اند و دین جدیدتری آمده) این طور گند می زنند و همه با آمدنش خوشحال می شوند که غذای نذری می خورند و می ریزند در کوچه و خیابان و رفیق بازی می کنند. آخر جشن که نیست! شما بگویید احمقانه نیست آدم روز جشن بماند خانه و کارهای عادی اش را بکند و روز عزا بریزد در خیابان خوشحالی کند؟ البته بنده که مشکلی با این رسم و رسوم ندارم و اتفاقا باحال هم هست، هر آئینی که با ملت های دیگر فرق کند یک جورهایی باحال می شود. مطمئن هستم معلم دینی مان که شنبه زنگ اول باهاش کلاس داریم حتما یک چیزی در مورد این دو روز می گوید و می گوید این دو روز مقدس هستند شما مثل این دختر پسرها (پیف پیف بو می دهند چادر من که نیست که بو می دهد آن ها با آن عطرها و ادوکلن های گران قیمتشان بو می دهند) نروید توی دار و دسته عزای حسینی و هرهر کرکر کنید! و پشت بندش هم یک یا دو نصیحت می کند که تا می توانید این دو شب دعا کنید و قرآن بخوانید ثواب دارد هرچند از معنی اش هیچ چیز دستگیرتان نشود!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:39 توسط ستاره |