می خواستم بگم آره که یه ماشین دیگه با سرعت از کنارمون رد شد و گرد و خاک کرد. پسر سریع پنجره رو داد بالا تا گرد و خاک نره تو. اشاره کرد که سریع از در عقب بپرم تو ماشین. ولی هرچی گشتم دری نبود. عاقبت انقدر گشتم که گرد و خاک تموم شد. پنجره رو کشید پایین و صدا زد: «اوهوی!» زودی دویدم بغل پنجره ش: «چیزی نمی خوام. داشتم رد می شدم شما رو دیدم گفتم بیدارتون کنم ازتون بپرسم اون سگی که همیشه کنارتون بود چی شد؟»
پنداری تا همین الآن که من بیدارش کردم داشت خواب سگش رو می دید. «مجبور شدم.» «چرا؟» «اون اوایل خونه مون همین جاها بود. اون طارمی ها رو می بینی اون جا؟ (به جایی اشاره کرد که 100 متری عقب تر از جایی بود که من توش پرتاب شده بودم.) اون جا خونه ما بود. بابام پیر شد. زمین گیر شد. مجبور شدیم بریم شهر. سگ رو که نمیشه تو یه آپارتمان فسقلی جا داد.»
با اندوه نگاهش کردم. «راستش هیچ وقت خونه تون رو ندیده بودم.» آهی از سر خستگی کشید و گفت که اومده به سگه که همچنان تو باغ خونه شون ولوست غذا بده ولی سگه رو پیدا نکرده و همون جا نشسته تا سگه بوش رو تشخیص بده و بیاد. «آه، جدا؟ من هم می تونم کنارتون بشینم تا اون پیداش بشه؟» با جدیت نگاهی بهم کرد و وقتی دید سرم به تنم می ارزه گفت «بیا بشین پهلوم.»
از در بغلی ش رفتم تو. گفت از تنهایی خسته شده. دو شبه که اون جاست و سگش هنوز نیومده. پیشنهاد دادم یه دوری بزنیم. موافق بود.
جیپ رو روشن کرد. با صدای مهیبی شروع به حرکت کرد.
روی قیافه ش تمرکز کردم. شبیه اون پسره ای بود که روی نقش لحافم دنبال گوسفندها می رفت. فکر کردم اگر خودش باشه چی؟ بگذار ازش بپرسم با اون دختر روی نقش لحاف هم عروسی کرد یا نه؟
«شما بچه های کوچولو همیشه فکر می کنید تا یه دختر و پسری با هم پلکیدن باید با همدیگه عروسی کنن!»
صدای واق واق سگی اومد. ماشین رو نگه داشت. پرید بیرون. بعد از چند دقیقه با سگی تو بغلش برگشت. یک سگ سفید با چشمهای درشت که جثه خیلی بزرگی هم داشت. اومد نشست توی ماشین. «حالا یه جشن سه تایی می گیریم! می ریم یه غذایی بخوریم و بعد من تو رو می ذارم خونه تون و با سگم بر می گردم همین جا تا یه چند روزی پیشش باشم. حالا که پیداش کردم به این آسونی ها ولش نمی کنم!»
آخ جون من چقدر گرسنه م بود. گفتم «ولی خونه ما خیلی دوره. منو بذار دم اون دیوار که کنارش پارک کرده بودی تا بپرم توی اتاقم.»
ولی دیگه چیزی نمی شنید. دوباره صامت و ثابت شده بود. این دفعه سگش هم بغلش بود. من هم راهم رو کشیدم تا به اون چینه رسیدم. دستم رو به درخت های کنارش گرفتم و پریدم تو اتاقم.
به پوستر نقاشی نگاه کردم. نه از جیپ خبری بود، نه از پسر و نه از سگ. آخه اون ها کمی جلوتر توقف کرده بودن. حالا هر کی میاد توی اتاقم و نقاشی رو می بینه می گه «چه جای خوبی! توش خبری از آدم ها نیست!»
آخه اون ها نمی دونن. اون ها هیچی رو نمی دونن.