در راه بازگشت از کلاس عربی کنکور
(دقت کنید، با مقنعه)
نم نم بارون - صبح تو خونه بنیامین گوش کردم. خلاصه آخر ِ رمانتیسیسم
پسری با بلوز سبز فسفری و موهای سیخ سیخی و دیگه بقیه شو نمی تونم توصیف کنم
-شبتون به خیر.
-خانوم می شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
شتاب گام ها بیشتر می شود.
-خانوم به خدا من مزاحم نیستما فقط می خواستم چندتا کلمه باهاتون حرف بزنم. قصد مزاحمت ندارم.
-(این من است) اصلا!
پشت خط کشی ایستاده ام. می خواهم بپرم آن ور خیابان اما ماشین ها امان نمی دهند.
-نرو جلو خطرناکه. تصادف می کنی اون وقت من ناراحت می شما. اینا عوضی ان. رانندگی بلد نیستن که.
به توصیه اش سعی می کنم گوش کنم اما از آنجا که تقریبا جایی برای تکان خوردن نیست و او بغل دستم چسبیده زیاد جا به جا نمی شوم.
بعد از چند ثانیه همگی با هم از خط کشی رد می شویم.
-حالا چرا انقدر تند می ری.
-(این صدای راوی ست) ببین برو به یکی گیر بده که بهت پا بده.
-آخه من ازت خوشم اومده.
-(و این باز هم صدای راوی ست) بیخود کردی.
-چی؟؟
-(دیگه نگم دیگه خودتون بفهمید) گفتم بیخود کردی!
- حالا چرا فحش می دی؟
...
-ج ن د ه !
فکر کنم اون کسی که باید همچین فحشی می داد من بودما!