امروز با خواهرم از پنجره به گلهای حیاط روبرویی نگاه می کردیم. بنفش و زرد و سفید.
خواهرم دلش می خواست وسط آن گل ها باشد.
می خواست خودش را راست از پنجره پرت کند پایین تا به آن گل ها برسد.
بهش گفتم "نه!"
گفت "خب می خوام برم پیش اونا دیگه! مگه اینجوری به اونا نمی رسم؟"
چه مسیر صاف و ساده ای هست تا مرگ. چقدر از دور جذابیت دارد.
و مگر می شود با سخن راست ممانعت کرد.
بلی ولی مرده.
و مگر زندگی چیزی جز کنار گل ها بودن است؟
و چیزی جز در آغوش کشیدن رویاها...