ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ء نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
"دوست" از سهراب سپهری
و نشد که یک بار صندلی ات را بگذاری کنار پیانو، و صدای نواختن من را بشنوی.
باید روزی دست کم 2 تا سیب زرد بخورم. از سیب سرخ بهتر است هرچند ظاهرش خیلی بیچاره می ماند. یک سیب زرد چقدر تنهاست. برای هفت سین قرمزهایش را سوا می کنند. سرخ می گویند رنگ عشق و عاشقی ست. اما هرچیزی که شورش را دربیاورند بی مزه می شود.
می توانستم برایت باخ بزنم. که به موزارت هم ترجیحش می دهم. بتهوون چقدر باید غمگین شده باشد برای از دست دادن بزرگترین نعمت زندگی اش: شنیدن. فکرش را می کنم. اگر از من گوشم را بگیرند نقاش خواهم شد. و بعد به خدا می گویم منظورم این نیست که حالا بیا و گوش ما را بگیر که ما نقاش معروفی بشویم!
من عاشق نوایی هستم که از اعماق قرون می آید. مثل واگنر. مثل چنگ. انگار آدم های قرن هجدهم در کنارم در حال رقص هستند.